خانه | بالا

ساعت ساز کیهانی؟

استیون واینبرگ

ترجمه محمدعلی طباطبایی

از من خواسته شده است در این باره که آیا در جهان نشانه هایی یافت می شود که حکایت از ساخته شدن آن توسط یک ساعت ساز کیهانی داشته باشد ابراز نظر کنم. من نمی دانم چگونه می توان بدون داشتن کمترین تصور از چنین صانع در باره ی دخالت آن نظر مثبتی هم داشته باشیم. البته که می توان هر جهان ممکنی را به عنوان اثر دست بعضی طراحان تبیین نمود. حتی می توان جهانی که در آن از نظم و قانون اثری نیست و جهانی که بر آشوب و بی نظمی می گردد را به تصور در آورد که مثلا توسط یک ابله طراحی و ساخته شده است.

پرسشی که به نظر من پاسخ به آن ارزشمند می آید و پاسخ غیر ممکنی هم نیست این است که آیا این جهان علامت هایی به ما نشان می دهد مبنی بر آن که توسط یک طراح کیهانی ساخته شده است. یعنی توسط چیزی مانند خدایی که دین های یکتاپرستانه ی مرسوم عنوان می کنند ـ نه لزوما موجودی شبیه به آنچه بر سقف نمازخانه ی سیستین نقاشی شده است، بلکه موجودی که حداقل دارای هوش و شخصیت ویژه است و کسی که جهان را خلق کرده و البته علاقه و توجه خاصی هم به زندگی و به ویژه به زندگی آدمی دارد. به نظر من ایده ی یک صانع نزد بسیاری از میان شما که به خدا باور دارند این گونه نیست. و شاید شما به من بگوئید که به خدایی به مراتب انتزاعی تر فکر می کنید، یعنی قسمی روح کیهانی از نظم و هماهنگی که البته اینشتن هم به چنین خدایی معتقد بود. شما البته کاملا آزاد هستید که چنین اندیشه ای داشته باشید، اما اگر این طور است پس من نمی دانم چرا شما واژه هایی مانند صانع یا خدا را استفاده می کنید مگر آن که منظور شما از آن شکلی از رنگ و لعاب حفاظتی باشد.

البته در گذشته این باور که جهان ساخته ی قسمی هوش است بسیار متداول بود. مگر چه چیز دیگری هم می توانست مسئول به وجود آوردن آتش و باران و آذرخش و زمین لرزه باشد؟ اعجاب انگیز تر از هر چیز دیگر وجود موجودات زنده بود که به نظر می رسید به وجود یک خالق اشاره دارد، خدایی که به نظر می رسید باید علاقه و توجه بخصوصی به بوجود آمدن زندگی در جهان داشته باشد. ما امروز اغلب این قبیل چیزها را با ملاک های نیروهای فیزیکی استنباط می کنیم، نیروهایی که تحت قوانینی هستند که فاقد جنبه ی شخصی (impersonal) اند.
 

 ما هنوز هم بیشتر قوانین بنیادین را نمی شناسیم و پیامدهای قوانینی که برایمان شناخته شده است را به طور کامل نمی دانیم و سر از معنای آنها در نمی آوریم. درک و شناخت کامل ذهن بشری هنوز هم برای ما در حکم معمای بزرگی باقی مانده است، اما در باره ی آب و هوا هم هنوز تمامی جوانب برایمان روشن نشده است. ما نمی توانیم پیش بینی کنیم که یکماه دیگر باران می آید یا نه، اما قوانینی را می شناسیم که در ایجاد باران نقش موثر دارند، هرچند شاید همیشه نتوانیم پیامدهای آنها را محاسبه کنیم. من در مورد ذهن بشر و به همان اندازه در خصوص آب و هوا هیچ چیزی را نمی بینم که نتوان امیدی به درک آنها به عنوان پیامد قوانینی داشت که جنبه غیر شخصی دارند و میلیاردها سال است که همچنان در حال فعالیت هستند.

در این نظم طبیعی در جهان و در هیچ کجا هیچ استثنایی وجود ندارد و هیچ معجزه کارگر نمی افتد. احساس من این است که این روزها بیشتر عالمان الهیات از گفتگو در باره ی معجزات دستپاچه می شوند. اما ادیان بزرگ یکتاپرستانه بر داستان هایی از معجزات بنا شده است ـ بوته ی در حال اشتعال (١)، آرامگاه خالی یا فرشته ای که پیام خداوند (۲) را به پیامبرش ابلاغ می کند ـ و بعضی از این ادیان این گونه تعلیم می دهند که معجزات حتی امروزه نیز ادامه دارند. به نظر من شاهدی بر اثبات این معجزات به نحوی قابل قبول حتی از وجود شاهدی بر اثبات ذوب سرد هسته ای (٣) هم ضعیف تر است که من هیچ اعتقادی به آن (ذوب سرد هسته ای) ندارم. فراتر از هر چیز دیگر امروزه ما می دانیم که حتی انسان ها نتیجه ی انتخاب طبیعی هستند که فعالیت آن طی گذشت میلیون ها سال از تولید نسل و تنازع بقا ادامه داشته است.

مایلم چنین حدسی را مطرح کنم که اگر ما قرار بود دست صانع را در جایی می دیدیم، می بایست در اصول بنیادین باشد، یعنی قوانین نهایی طبیعت، یا به عبارتی کتاب قوانینی که بر تمامی پدیده های عالم حکومت می کند. ما هنوز هم این قوانین نهایی را نمی شناسیم، اما تا آنجا که قادر به مشاهده بوده ایم آنها کاملا فاقد جنبه ی شخصی هستند (یعنی شخصیت آسمانی بخصوصی در پشت آنها قرار دارد. مترجم) و بدون هر گونه اولویتی برای حیات. در جهان ما دلیلی وجود ندارد که حیات می بایست در هر حال به وجود آید. همانگونه که ریچارد فی مان گفته است، هنگامی که شما به جهان می نگرید و قوانین آن را درک می کنید دیگر این نظریه که همه چیز به عنوان صحنه ای است که در آن خداوند ترتیب داده تا در آن تلاش و مبارزه انسان را برای خوبی و بدی زیر نظر گیرد تا چه اندازه ناکافی و نامناسب است.

این درست که وقتی مکانیک کوانتومی موضوعی جدید بود، بعضی فیزیکدانها این گونه می اندیشیدند که این شاخه از فیزیک انسان را دوباره در مرکز قرار می دهد زیرا اصول مکانیک کوانتومی به ما می گوید که چگونه احتمالات نتایج متنوعی که توسط ناظر انسانی به دست می آید قابل محاسبه است. لیکن 40 سال پیش از این و با کارهای جدید هوگ اورت (Hogo Everet) ، فیزیکدانها که عمیقا در باره ی این مسائل به تفکر می پرداختند به این نتیجه رسیدند که مکانیک را در شیوه ای کاملا عینی تدوین مجدد نمایند که در آن با مشاهده گران همچون اجزا دیگر آزمایش رفتار می شود (یا به عبارتی ارزش آنها برابر با بخش های دیگر است. مترجم). من البته هنوز نمی دانم که این برنامه به موفقیت کامل رسیده است یا خیر، اما فکر می کنم که بالاخره چنین بشود.

لازم می دانم اعتراف کنم که حتی آن هنگام که علم فیزیکدانها تا آنجا که در توان بشر است گسترش یافته و به همه چیز احاطه یابد و هنگامی که ما بالاخره یک نظریه ی نهایی به دست آوریم هنوز هم یک تصور کامل و قانع کننده از جهان در اختیار نخواهیم داشت، زیرا هنوز هم این پرسش را باید پاسخ دهیم که چرا؟ . یعنی چرا این نظریه ی نهایی باید مطرح باشد و نه یک نظریه ی نهایی دیگر؟ برای مثال چرا جهان در مکانیک کوانتومی توصیف بشود؟ مکانیک کوانتومی یک بخش از علم فیزیک است که می تواند همچنان در یک نظریه ی گسترده تر در آینده سالم باقی بماند، اما در واقع هیچ چیزی که به لحاظ منطقی قطعی باشد در مکانیک کوانتومی وجود ندارد. من می توانم جهانی را به تصور درآورم که در آن قوانین مکانیک نیوتونی حاکم است. بنابراین به نظر می رسد که معمای کاهش ناپذیری وجود دارد که علم نمی تواند آن را برطرف کند.

لیکن نظریه های دینی در باره ی خلقت دارای همین دشواری هستند. یا منظور شما از خدا یک چیز کاملا معین است، یعنی مثلا یک صانع، یا در غیر این صورت نمی دانید که خدا چیست. اگر این گونه است پس ما داریم در باره ی چه چیزی صحبت می کنیم؟ اگر منظور شما از خدا یا خلقت چیز کاملا معینی است، اگر مثلا شما به خدایی باور دارید که حسود است، یا مهربان است، یا با هوش است و یا بلهوس است، شما هنوز هم باید با این پرسش روبرو شوید چرا؟ . ممکن است دینی ادعا کند که جهان را این نوع از خدا زیر فرمان دارد و نه آن نوع دیگر از خدا و شاید بتواند شواهدی برای عقیده ی اش هم نشان بدهد، اما نمی تواند توضیح دهد که چرا باید این گونه باشد.

با توجه به آنچه آمد به باور من علم فیزیک برای آن که به ما یک تبیین نسبتا رضایت بخش در باره ی جهان ارائه دهد در موقعیت بهتری از دین قرار دارد، زیرا با وجودی که فیزیکدانها قادر نیستند توضیح دهند که چرا قوانین طبیعت این گونه هستند و نه به شکلی کاملا دیگر، اما حداقل ما قادر هستیم توضیح دهیم که چرا آنها تا حدی به شکل دیگر نیستند. برای مثال هیچ کس قادر نبوده است یک جایگزین به لحاظ منطقی منسجم برای مکانیک کوانتومی بیندیشد که فقط کمی متفاوت از نوع فعلی اش باشد. همین که شما سعی کنید تغییرات جزیی در مکانیک کوانتومی بدهید، شما داخل به نظریه هایی می شوید که دارای احتمالات منفی هستند یا از لحاظ منطقی نامعقول و بی معنی هستند. اگر شما مکانیک کوانتومی را با نظریه ی نسبیت ترکیب کنید فقط آن را سست تر کرده اید. شما به این نتیجه می رسید که تازمانی که نظریه را دقیقا در همان شکل کاملا درستش مرتب نکنید چیزی جز مهملات از آن بیرون نمی آید. مانند اثراتی که ماقبل علت ها قرار می گیرند یا احتمالاتی که پایانی ندارند. نظریه های دینی از طرف دیگر به نظر می رسد به نحو بی پایانی انعطاف پذیر هستند و هیچ چیز نمی تواند از اختراع هر شکل از خدایانی که بتوان به تصور درآورد جلوگیری کند.

با گفتن این که نمی توانیم دست یک صانع را در آنچه ما در باره ی اصول بنیادین علم می شناسیم ببینیم موضوع برای من تمام شده نیست. می توان آن را این گونه هم دید که با وجودی که این اصول به وضوح به حیات اشاره نمی کنند اما با این حال با حیله گری طوری طراحی شده اند که باعث به وجود آمدن حیات بشوند.

بعضی فیزیکدانها چنین عقیده ای را ابراز کرده اند که بعضی ثابت های بخصوص در طبیعت دارای ارزش هایی هستند که به نظر می رسد به شکل معماگونه ای به نحوی به دقت تنظیم شده اند که با ارزش هایی که امکان به وجود آمدن حیات را فراهم می آورد برابر باشند و آن هم در شیوه ای که فقط چنین چیزی می تواند به کمک دخالت یک صانع و آنهم صانعی با علاقه ی خاص به حیات توضیح داده شود. برای من این قبیل نمونه های فرضی در باره ی تنظیم دقیق چندان معنایی در بر ندارند. برای مثال یکی از نمونه هایی که همیشه برای تنظیم دقیق شاهد گرفته می شود به یک ویژگی از هسته های سلول اتم کربن باز می گردد. ماده ای که پس از چندین دقیقه ی آغاز جهان باقی مانده بود تقریبا به طور کامل از هیدروژن و هلیوم تشکیل می شد، در حالی که در آن ها عملا آثاری از عناصر سنگین مانند کربن، ازت و اکسیژن وجود نداشت، یعنی عناصری که برای تشکیل حیات کاملا ضروری هستند. عناصر سنگینی که ما در روی سیاره ی خود می بینیم در واقع صدها میلیون سال بعد در اولین نسل ستاره ها تشکیل گردیده و سپس به درون گاز میان ستاره ای پخش شده اند که در نهایت منظومه ی شمسی ما از آنها تشکیل شده است.

اولین گام در زنجیره ی واکنش های هسته ای که عناصر سنگین را در اولین ستاره ها ایجاد می کند معمولا با تشکیل یک هسته ی کربن از سه هسته ی هلیوم آغاز می شود. در این حال احتمال و امکان بسیار ناچیزی برای ایجاد هسته ی کربن در وضعیت طبیعی خود (یعنی وضعیتی که در آن از کمترین انرژی ممکن برخوردار است) از طریق برخورد سه هسته ی هلیوم وجود دارد، اما چنانچه هسته ی اتم کربن بتواند در وضعیت رادیواکتیو با انرژی تقریبی 7 میلیون الکترون ولت (Me V) فراتر از انرژی که در وضعیت غیر رادیواکتیو دارد وجود داشته باشد امکان دارد که مقدار قابل توجهی کربن در ستاره ها ایجاد شود، معادل با انرژی سه اتم هلیوم، اما (بنا بر دلایلی که به زودی به آنها اشاره می کنم) نباید بیشتر از 7/7 میلیون الکترون ولت (MeV) بالاتر از وضعیت معمولی آن باشد.

در ستاره ها این حالت رادیواکتیو از یک هسته کربن به سهولت می تواند از سه هسته هلیوم تشکیل گردد. پس از آن دیگر مشکلی برای ایجاد کربن معمولی وجود نخواهد داشت. هسته های کربن در وضعیت رادیواکتیو خود به طور خودانگیخته نور ساطع می کنند و تبدیل به کربن در حالت غیر رادیواکتیو خود می شوند، یعنی همان وضعیتی که ما کربن را در روی سیاره ی خودمان پیدا می کنیم. نکته ی حساس در ایجاد کربن وجود وضعیت آن در حالت رادیواکتیو است که می تواند در اثر تصادم سه هسته ی هلیوم ایجاد شود.

در واقع ما به تجربه می دانیم که هسته ی کربن در وضعیت رادیواکتیو خود دقیقا انرژی 65/7 میلیون الکترون ولت بالاتر از وضعیت عادی خود دارد. این در نگاه اول ممکن است به واقعیت بسیار نزدیک به نظر آید. کمبود انرژی این وضعیت رادیواکتیو کربن ـ فقط 05/0 میلیون الکترون ولت ـ بیش از اندازه است تا بتواند امکان تشکیل کربن (و البته خود ما) را فراهم کند، یعنی فقط همین مقدار ناچیز که کمتر از یک درصد 65/7 میلیون الکترون ولت است. ممکن است چنین به نظر برسد که ثابت های طبیعت که براساس آنها ویژگی های هسته ها تشکیل می شوند به دقت جوری تنظیم شده است که حیات را در جهان مقدور گرداند.

چنانچه دقیق تر به موضوع نگاهی بیندازیم، تنظیم دقیق ثابت های طبیعت آن اندازه دقیق به نظر نمی رسد. ما باید این علت را مورد توجه قرار دهیم که چرا لازمه ی تشکیل کربن در ستارگان وجود وضعیت رادیواکتیو کربن با مقدار انرژی کمتر از 7/7 میلیون الکترون ولت بالاتر از انرژی وضعیت آن در حالت معمولی است. علت آن این است که هسته های کربن در این وضعیت عملا در یک فرآیند دومرحله ای تشکیل شده است: اول، دو هسته هلیوم با هم ترکیب می شوند تا هسته های ناپایدار ایزوتوپ باریوم، یعنی باریوم 8 را تشکیل دهند. باریوم 8 به طور دائم قبل از آن که دوباره تجزیه شود یک هسته هلیوم دیگر را به دام انداخته و یک هسته کربن در حالت رادیواکتیو آن ایجاد می کند که همان بعدا به کربن معمولی تبدیل می شود.

این نتیجه در باره ی درس هایی که باید از سنتز کربن بیاموزیم تاحدی بحث انگیز است. در هر حال یک ثابت وجود دارد که به نظر می رسد به نحو قابل توجهی نسبت به وجود ما نظر لطف دارد. منظور من چگالی انرژی یا فضای خالی است که تحت نام ثابت کیهان شناختی نیز شناخته می شود. این ثابت می تواند هر ارزشی را کسب کند، اما از اصول اولیه ی فیزیک می توان حدس زد که این ثابت همیشه باید خیلی بزرگ باشد و می تواند هم مثبت باشد و هم منفی. اگر این ثابت بزرگ و مثبت باشد ثابت کیهان شناختی به عنوان نیروی دافعه عمل کند که با افزایش فاصله بیشتر می شود و مانع از چسبیدن ماده به یکدیگر در آغاز جهان، جریانی که اولین گام در شکل گیری کهکشان ها و ستارگان و سیاره ها و انسان ها بوده است. اگر این ثابت بزرگ و منفی باشد، به عنوان یک نیروی جاذبه که با افزایش فاصله زیادتر می شود عمل خواهد کرد، نیرویی که می تواند بلافاصله انبساط جهان را معکوس کند و باعث شود که دوباره جهان در هم فروریزد و زمانی برای انجام تکامل حیات باقی نمی گذارد. و در واقع مشاهدات اخترشناسی نشان می دهند که ثابت کیهان شناختی مقداری بسیار ناچیز است، بسیار کوچکتر از آن که بتوان آن را از اصول اولیه فیزیک حدس زد.

البته هنوز بسیار زود است گفته شود که آیا بعضی اصول بنیادین وجود دارد که بتواند توضیح دهد چرا ثابت کیهان شناختی باید چنین اندازه کوچک باشد. اما حتی اگر چنین اصولی هم وجود نداشته باشد، پیشرفت های اخیر در اخترشناسی این احتمال را برای تبیین آن که چرا ارزش های اندازه گیری شده ی ثابت کیهان شناختی و دیگر ثابت های فیزیکی برای ظهور حیات هوشمند در جهان مساعد و موافق بوده است عرضه می دارد. مطابق با نظریه های آندره لینه و دیگران با عنوان تورم آشفته این ابر در حال انبساط متشکل از میلیارد ها کهکشان که نام آن را بیگ بنگ گذارده ایم می تواند یک فصل از جهانی به مراتب بزرگتر باشد که در آن پی در پی بیگ بنگ ها می آیند و می روند، و هر کدام از آنها ارزش های متفاوتی در ثابت های بنیادین دارند.

در هر تصویری از این نوع که در آن جهان دارای فصل های بسیاری است که هر فصل به جای خود ارزش های متفاوتی در ثابت های طبیعت خود دارد، هیچ دشواری در درک این که چرا این ثابت ها ارزش هایی کسب می کنند که برای به وجود آمدن حیات هوشمند موافق و مساعد هستند مطرح نخواهد بود. در چنین جهانی می توان تعداد بسیار زیادی بیگ بنگ به وقوع بپیوندد که در آنها ثابت های طبیعت ارزش هایی کسب می کنند که نسبت به حیات ناموافق و نامساعد هستند و میان آنها چندتایی هم بیگ بنگ هایی پیدا می شود که ثابت های طبیعت آنها برای به وجود آمدن حیات هوشمند موافق و مساعد است. برای توضیح این که چرا ما در یکی از فصل های این جهان هستیم که در آن حیات توانسته است متحقق شود دیگر نیازی به متوسل شدن به یک طراح یا ساعت ساز خیراندیش آسمانی نداریم: زیرا در تمامی فصل های آن جهان های دیگر کسی وجود ندارد که این پرسش را مطرح کند. اگر هر نوع نظریه ای از این نوع کلی معلوم شود که درست بوده است، پس گرفتن این نتیجه که ثابت های طبیعت توسط یک طراح خیراندیش به دقت تنظیم شده است درست مانند گفتن آن است که: آیا این شگفت انگیز نیست که خداوند ما را در زمینی قرار داده که در آن آب و هوا و نیروی کشش سطحی و حرارت تا این اندازه برای ما (و موجودات زنده) راحتی بخش است و نه در مکانی وحشتناک مانند مریخ یا پلوتون؟ . آخر مگر در کجای دیگر منظومه شمسی به جز زمین ما می توانستیم تکامل هم بیابیم؟

 

این گونه استدلال را اصطلاحا آنتروپیک (4) می گویند و گاهی با این اظهار نظر هم سنگ است که قوانین طبیعت چون به همین شکلی هستند که هستند امکان بوجود آمدن انسان نیز میسر گردیده است، بدون آن که به توضیح بیشری نیازی باشد. این قبیل ادعا ها به باور من فرق چندانی با سخنان قلمبه سلمبه ی عرفانی و مرموز ندارد. از طرف دیگر اگر واقعا تعداد بیشماری جهان وجود دارد که در آنها بعضی ثابت ها ارزش های متفاوتی اختیار می کنند، پس تبیین آنتروپیک در این مورد که چرا در جهان ما آنها ارزش هایی را کسب کرده اند که برای بوجود آمدن حیات مساعد و مطلوب بوده است صرفا دریافتی همگانی است، مانند توضیح آن که چرا ما روی زمین زندگی می کنیم و نه در مریخ یا پلوتو. ارزش واقعی ثابت کیهان شناختی که اخیرا توسط مشاهدات حرکت ابرنواختران بسیار دور اندازه گیری شده است تقریبا همان اندازه ای است که می توان از این این استدلال ها انتظارش داشت: مقدار آن به اندازه ی کافی کوچک هست تا چندان مانعی برای تشکیل کهکشان ها نباشد. اما ما هنوز هم در علم فیزیک آن دانش کافی را در اختیار نداریم که بتوانیم بگوئیم آیا فصل های متفاوتی از جهان وجود دارد که در آن ها آنچه معمولا ثابت های فیزیک خوانده می شود حقیقتا ارزش های متفاوتی هم اختیار کنند. این پرسش مایوس کننده ای نیست. ما هنگامی قادر به پاسخ آن خواهیم بود که در باره ی نظریه کوانتوم نیروی جاذبه نسبت به آنچه امروز می دانیم اطلاعات بیسار بیشتری داشته باشیم.    

 

اگر زندگی بهتر از آنچه اکنون هست می بود، این می توانست خود نشانه ای از وجود یک طراح خیراندیش باشد. برای قضاوت در این باره باید به خاطر بیاوریم که یک گنجایش بخصوص برای لذت احتمالا از طریق انتخاب طبیعی و به عنوان انگیزه ای برای تولید نسل حیوانات تکامل یافته است تا به این ترتیب جانوران ژن های خود را به نسل های بعدی انتقال دهند. این احتمال بسیار ضعیف است که در هر سیاره فرضی از طریق انتخاب طبیعی موجوداتی بوجود آیند که به اندازه ی کافی خوشبخت بوده و از وقت فراغت و توانایی برای علم ورزی و اندیشه ی انتزاعی هم برخوردار باشند. اما این که تکامل به ایجاد ما انسان ها منتهی شده است خود حرکتی کاملا جهت دار به نظر می رسد و آنهم با توجه به این واقعیت که فقط در همین یک مورد موفق و مساعد بوده است که موجودی هم به وجود آمده است تا بتواند در باره ی طراحی که جهان را بوجود آورده اندیشه کند. ستاره شناسان این مورد را اصطلاحا تاثیر گزینش (selection effect) (5) می خوانند.

 

جهان بسیار وسیع است و شاید نامتناهی، بنابراین نباید تعجبی باشد که در میان تعداد قابل توجهی از سیاره هایی که می توانند فقط امکان حیات غیرهوشمند را فراهم کنند، و در کنار آنها تعداد بسیار بیشتری سیاره که به هیچ وجه نمی توانند حامل حیات باشند، پاره ی کوچکتری از آنها هم وجود داشته باشد که در آنجا موجودات زنده ی هوشمند بوجود آید که قادر به اندیشیدن در باره ی جهان باشند، درست همانطور که خود ما انجام می دهیم. روزنامه نگاری که مامور انجام مصاحبه با برندگان بخت آزمایی می شود شاید احساس کند که یک مشیت الهی بخصوص به نفع آنها در کار بوده است. اما او باید به ذهن خود بسپارد که تعداد به مراتب بیشتری از بازیکنان بخت آزمایی که او با آنها مصاحبه انجام نداده زیرا آنها برنده نشده اند هم وجود دارد. بنابراین برای قضاوت در این باره که آیا این که ما امروز به عنوان موجود زنده ی هوشمند وجود داریم علامتی است از اثبات وجود یک طراح خیراندیش ما نه فقط باید این پرسش را مطرح کنیم که آیا زندگی بهتر است از آنچه در هر حال از انتخاب طبیعی می شد انتظارش را داشت، بلکه همچنین این جهت گیری را نیز مورد توجه قرار دهیم که با این واقعیت جای مطرح شدن می یابد که این ما هستیم که داریم در باره ی این معضل اندیشه می کنیم.

این پرسشی است که تمامی شما باید خودتان به تنهایی به آن پاسخ دهید. فیزیکدان بودن در یافتن پاسخ مناسب برای این پرسش کمکی به ما نمی کند و من نیز باید از تجربیات زندگی خودم برای پاسخ آن کمک بگیرم. زندگی من به نحو قابل توجه و به معنای واقعی شاد و سعادتمند بوده است. با این حال من شاهد مرگ مادرم بودم که از سرطان درد و رنج فراوانی تحمل می کرد و ناظر از بین رفتن شخصیت پدرم که قربانی بیماری آلزایمر شد. تعداد قابل توجهی از اقوام خود را هم در هولوکاوست از دست دادم. به این ترتیب برای من نشانه ای از وجود یک طراح خیر اندیش حقیقتا ناپیدا است.

فراوانی شر و بدبختی در جهان ما همیشه کسانی را به دردسر انداخته است که به وجود یک خدای قادر متعال و خیراندیش معتقد هستند. گاهی البته این بهانه که انسان دارای اراده ی آزاد است خداوند را معاف کرده است. میلتون در بهشت گمشده همین استدلال را به کار برده است:

 

من آنها را جوری آفریدم که دارای اراده ی آزاد باشند

پس باید همچنان آزاد هم بمانند

مگر آن که خودشان باعث اسارت خود شوند

وگر نه باید سرشت آنها را از نو بسازم

و فرامین غیر قابل تغییر خودم را تغییر دهم

که باعث آزادی آنها است

علی رغم آنچه به آنها ارزانی می دارم

خود به دست و پای خود زنجیر اسارت می بندند

 

این تا حدی برای اقوام و خویشان من نامنصفانه به نظر می رسد که باید به قتل برسند تا فرصت و مجالی برای اراده ی آزاد آلمانی ها فراهم کرده باشند. اما حتی با صرف نظر از آن، آزادی اراده چگونه می تواند برای سرطان توجیهی باشد؟ آیا این هم فرصت و مجالی برای آزادی اراده ی تومورهای سرطانی است؟

من نیازی به استدلال آن ندارم که وجود شر در جهان خود ثابت می کند که جهان کار یک طراح نیست بلکه به عقیده ی من وجود شر در جهان حکایت از آن دارد که در این جهان هیچ نشانه ای از آن خیراندیشی که می توانست نشان دهنده ی دست یک طراح آسمانی باشد دیده نمی شود. اما در واقع این استنباط که چنین خدایی نمی تواند خیراندیش باشد موضوعی بس قدیمی است. نمایشنامه های آشیل و اوریپید آشکارا اظهار می کنند که خدایان خودخواه و سنگدل هستند، هرچند که خود آنها از مردم رفتار بهتری را انتظار دارند. خدا در انجیل عهد قدیم به ما می گوید که کله های کافرین را بکوبیم و از ما می خواهد که آماده ی قربانی کردن زندگی کودکان خود به دستور او باشیم و خدای مسیحیت و اسلام سنتی ما را به لعنت ابدی محکوم می کند اگر به شیوه ای درست او را پرستش نکنیم. آیا این روش زیبایی برای رفتار است؟ البته من می دانم که ما انسان ها اجازه نداریم خدا را مطابق با معیارهای بشری مورد قضاوت قرار دهیم، اما مسئله ی مورد نظر از این قرار است: اگر ما از وجود او قانع نشده باشیم و در جستجوی یافتن نشانه هایی از خیراندیشی او هستیم پس از چه معیاری دیگری هم می توانیم استفاده کنیم؟

موضوعی که از من خواسته شده است در اینجا به آن بپردازم برای بسیاری موضوعی قدیمی به نظر می رسد. برهان اثبات آفریدگار از آفریده که عالم الهیات انگلیسی ویلیام پلی آن را مطرح ساخته بود را بیشتر مردم روزگار ما دیگر به خاطر ندارند. امروزه جایگاه و مقام دین ظاهرا از آنچه مردم آن را نفوذ اخلاقی آن می دانند منشا می گیرد و نه از موفقیت توضیحات دین در باره ی آنچه در طبیعت مشاهده می کنیم. اما به عقیده ی من درست عکس آن صادق است. من با وجودی که به یک ساعت ساز کیهانی اعتقادی ندارم، دلیلی که دشواری بحث در باره ی این موضوع را تقبل کردم به خاطر این است که به عقیده ی من نفوذ اخلاقی دین هولناک بوده است.

 

این پرسشی بیش از اندازه بزرگ است که بتوان در اینجا به آن پرداخت. از یک طرف می توانم به مثال های بی پایانی از آسیب ها و صدماتی که توسط شوروشوق دینی در تاریخی طولانی از قتل عام ها، جنگ های صلیبی و جهاد ایجاد شده اشاره کنم. در همین قرن خود ما این متعصبین مسلمان بودند که صادات را به قتل رساندند و یک متعصب یهودی رابین را ترور کرد و هندویی افراطی گاندی را به قتل رساند. هیچ کس البته ادعا نمی کند که هیتلر یک متعصب مسیحی بوده، اما به دشواری می توان جنایات نازی ها را به تصور در آورد چنانچه قرن ها یهودستیزی مسیحی شالوده های لازم برای آنها را ایجاد نکرده بودند. از طرف دیگر بسیاری از مریدان دین مثال های بیشماری از اعمال نیکی که توسط دین انجام شده است را ردیف خواهند کرد، برای مثال فیزیکدان نامدار فریمان دایسون در کتاب اخیر خود جهان های تخیلی بر نقش باورهای دینی در جلوگیری از برده داری تاکید دارد. مایلم در این خصوص اظهار نظر کوتاهی داشته باشم و آنهم نه برای اثبات چیزی با آوردن فقط یک مثال، بلکه برای نشان دادن تصوری که من از تاثیر اخلاقی دین دارم.    

 

این البته کاملا صحیح است که مبارزه بر ضد برده داری و تجارت برده توسط مسیحیان مومن از جمله ویلیام ویلبرفورث فردی پروتستان اما غیر روحانی از انگلستان و ویلیام الی چنینگ آمریکایی که وزیری پیروی کلیسای یکتاپرستان بود شدیدا تقویت گردید. اما مسیحیت مانند سایر ادیان بزرگ برای قرن ها با برده داری به آسودگی زندگی کرد و برده داری را در انجیل مورد تایید قرار داد. پس برای افراد مخالف با برده داری مانند ویلبرفورث و چنینگ دیگر چه چیزی متفاوت بود که تصمیم دیگری گرفتند؟ هیچ کشف جدیدی از متن های مقدس در کار نبود و ویلبرفورث و چنینگ ادعا نکرده بودند که در معرض وحی ماوراء طبیعی قرار گرفته بودند. بلکه قرن هژدهم در خردگرایی و انسان دوستی چنان افزایش چشمگیری داشت که دیگران ـ آدام اسمیت، جرمی بنتام و ریچارد بریسنلی شریدان ـ را به مخالفت با برده داری برانگیخت و آنهم بنابر دلایلی که هیچ ارتباطی با دین نداشت. لرد مانسفیلد امضاکننده ی نهایی رای در قضیه ی سامرست که به برده داری در انگلستان ( و هرچند نه در مستعمرات) خاتمه داد بیشتر از فردی معمولی نبود و در رای او هیچ اشاره ای به دلایل دینی نشده بود. با وجودی که ویلبرفورث محرک مبارزه بر ضد تجارت برده در دهه ی 1790 بود، اما این نهضت مورد حمایت بسیاری از اعضای پارلمان مانند فوکس و پیت قرار داشت، یعنی کسانی که از جهت پرهیزگاری دینی هیچ شهرتی نداشتند. به بارو من در تمامی تاریخ بشر لحن اخلاقی دین از روح زمانه ی خود بیشتر بهره مند شده است تا این که ادعا شود روح زمانه بوده است که از دین استفاده کرده.

آنجا که دین تفاوتی قائل شده است بیشتر در حمایت از برده داری بوده تا در مخالفت با آن. در پارلمان انگلستان از کتاب مقدس برای دفاع از تجارت برده داری استفاده شده بود. فردریک داگلاس در روایت خود تعریف می کند که چگونه وضعیت او به عنوان یک برده هنگامی بدتر شد که اربابش تغییر مذهبی را از سر گذراند که به او اجازه می داد برده داری را به عنوان مجازات فرزندان حام (6) توجیه کند. مارک تواین مادرش را به عنوان زنی حقیقتا خوب توصیف می کند، کسی که قلب رئوفش حتی برای خود شیطان هم دلسوزی  می کرد. اما این بانو در عین حال فردی بود که کمترین تردیدی در باره ی مشروعیت برده داری نداشت، زیرا طی سالهای زندگی خود در میسوری پس از جنگ داخلی هرگز وعظی در مخالفت با برده داری نشنیده بود، مگر وعظ های بسیاری در این باره که برده داری اراده ی خداوند است. چه با دین و چه بدون آن افراد خوب     می توانند رفتار خوبی داشته باشند و افراد بد می توانند کار های شرارت آمیزی انجام دهند. اما وقتی از افراد خوب کار های شرارت آمیز سرمی زند، این را دیگر باید به حساب دین گذاشت.

در نامه ای از انجمن آمریکایی پیشرفت علم متوجه شدم که هدف این کنفرانس انجام گفتگوی سازنده میان علم و دین است. من همیشه طرفدار گفتگو میان دین و علم بوده ام اما نه گفتگوی سازنده. یکی از بزرگترین دستاوردهای مهم علم این بوده است که اگر چه نتوانست از دینی شدن مردم هوشمند جلوگیری کند، اما حد اقل امروز افراد هوشمند دیگر لازم نیست که حتما دیندار باشند. ما نباید از این موفقیت بزرگ علم عقب نشینی کنیم.

 

 

--------------------

یادداشتها :

(١) : اشاره به افسانه ی دینی از تورات، هنگامی که خداوند بر سر راه موسی در بیابان در شکل بوته ای در حال اشتعال که خاموش نمی شد ظاهر گشت. مترجم.

(۲) : منظور از ارامگاه خالی به آسمان رفتن ادعایی پیامبر مسیحیان پس از به صلیب کشیدن شدن است و مورد بعدی به پیامبر اسلام اشاره دارد. مترجم.

(٣) : ذوب سرد یا cold fusion که ادعا می شود در شرایط عادی و با لوازم معمولی قابل انجام است و البته هنوز به اثبات نرسیده و از آن انرژی به دست نیامده است اما هوادارانی دارد و احتمالا همان شیوه ای است که به نقل از آقای احمدی نژاد دختری ایرانی با لوازم اولیه در منزل موفق به انجام آن شده است. مترجم.

 

4) منظور نویسنده Anthropic principle است، یعنی این اندیشه که جهان می بایست در هر حال برای تکامل موجودات هوشمند مناسب می بود، زیرا در غیر این صورت ما بوجود نمی آمدیم تا بتوانیم آن را مشاهده کرده و به کمک علم فیزیک توضیح دهیم. مترجم.

 

5): واژه ی دیگری برای selection bias یا گزنیش جهت دار. مترجم.

 

6) اشاره است به نفرین نوح نسبت به کنعان فرزند حام (که فرزند خود نوح بود) زیرا او را برهنه و مست در چادرش مخفیانه دیده بود و اشاره ای است به توجیه بردگی کنعانیان به دست بنی اسرائیل. مترجم. 

 



 ------------------

منبع اصلی:

A Designer Universe? By: Steven Weiberg
 http://www.physlink.com/Education/essay_weinberg.cfm

-------------------

 

برگرفته از: باغ مخفی

خانه | بالا