خانه | بالا

مداخله ای در جدل سکولاریزاسیون در ایران

سکولاریزاسیون: زمان ها و زمینه ها

 

شیدان وثیق

 

cvassigh@wanadoo.fr

خرداد 1387– مه 2008

 

< <  ابتدای متن

دریافت فایل پی دی اف متن

 

زمان ها و زمینه های سکولاریزاسیون در غرب

 

١- زمان های سکولاریزاسیون

بحثِ مخالفان سکولاریزاسیون (و به طریق اولی لائیسیته) در ایران، همانطور که اشاره کردیم، دارای ایرادی اساسی است که بیش از هر چیز از نگرش یکسویه آن ها به پدیدارهای چندگانه و بغرنج اجتماعی و سیاسی ناشی می گردد. در راستای چنین نگرشی، آن ها نمی توانند سکولاریزاسیون را در زمان های(moments) مختلفش، یعنی در چندگانگی اش، مورد توجه قرار دهند و تنها به یکی از زمان های آن که همانا زمان دینی، کلیسایی و مسیحی باشد - هر چند که، در فرایند سکولاریزاسیون، بنیادین نیز به حساب آید- بسنده می کنند.

نا گفته پیدا ست که «زمانِ» مورد نظر ما، در این جا، زمان واحد، ممتد و بازگشت ناپذیر تاریخ یکخطی نیست، بلکه لحظه های مختلف و (گاه) درهم آمیخته ای است که در متن آن ها، سکولاریزاسیون معنا و مفهوم ویژه ی خود را کسب می کند. با چنین دریافتی است که از «زمان های سکولاریزاسیون» سخن می رانیم. با این ملاحظه که آن چه در زیر آورده و توضیح می دهیم، فهرستی جامع و کامل نیست:

- زمان یونانی: خودمختاری شهر و «امور انسانی».

- زمان مسیحی آغازین: امر قدسی و غیر قدسی.

- زمان اُگوستَنی: شهر خدا و شهر انسان.

- زمان کلیسایی: کشیش ها و «لائیک ها».

- زمان ماکیاولی: اندیشه ی سیاسی بی خدا.

- زمان لاکی: مرز بندی دولت با دین.

- زمان پروتِستانی: جنگ دو سکولاریزاسیون.

- زمان وستپالی: سکولاریزاسیون یا انتقال مالکیت کلیسا.

- زمان انقلاب فرانسه: سکولاریزاسیون چون برنامه اجتماعی.

- زمان هگلی: Verweltlichung چون تحقق پذیری روح مسیحیت در این دنیا.

- زمان مارکسی: «گذر از مدرنیته» یا سکولارکردن سکولاریزاسیون!

- زمان وبری: سکولاریزاسیون چون «جادوزدایی جهان» و... Beruf.

- زمان «پارادیگم سکولاریزاسیون»: سکولاریزاسیون چون افول اقتدار دین.



 

- زمان یونانی: خودمختاری شهر و «امور انسانی».

از نقطه نظر واژه شناسی، سکولاریزاسیون و لائیسیته، هر دو، ریشه در یونان باستان – باز این یونان گریزناپذیر - دارند. Saeculum برگردان لاتین واژه یونانی – هومری Aiôn است. نزد فلاسفه ی یونانی، این واژه به معنای نیروی حیاتی، زندگی، مدت زمان، نسل و سپس... جاودانگی است. از دنیای کنونی (o outos aiôn) در تمایز با دنیای آتی(o mellôn aiôn) سخن می رود. توجه کنیم که در یونانی، Aiôn، ابتدا به معنای مدت زمانی محدود و معین و مربوط به عمر یک یا چند نسل است و سپس، در فلسفه، تبدیل به جاودانگی می شود. اما لائیسیته (که موضوع فعلی بحث ما نیست ولی ریشه یابی واژه شناسیک آن در این جا بی فایده نخواهد بود)، نو واژه ای فرانسوی است که مشتقی از لایکوس Laïkos یونانی است که خود نیز ریشه در لائوس Laos یونانی دارد. لائوس، نزد هومر، به معنای «سربازان ساده» (در تمایز با فرماندهان، رهبران و رئیسان) است و به طور کلی در یونان باستان، به مردم، افراد عامی، توده، اهالی شهر و یا شهروندان مجتمع در انجمن شهر (Ekklèsia)(٣٠) گفته می شد.

اما زمان یونانی سکولاریزاسیون (و لائیسیته) تنها به واژه شناسی محدود نمی شود بلکه، همان طور که در جایی دیگر بحث کرده ایم(٣١)، خصلت مضمونی و مفهومی دارد. بدین معنا که در یونان باستان، برای نخستین بار در تاریخ، و پنج سده پیش از مسیحیت، تضاد میان دو نگاه، دو برداشت، دو گفتمان یا دو لوگوس(٣٢) متفاوت و متضاد نسبت به دنیا، انسان و شهر(پولیس)... مطرح می شوند: تضاد میان دنیای اسطوره  و دنیای عقلانی، دنیای خدایان نامیرا و دنیای انسان های میرا... در شهر(پولیس)، در صلح، در جنگ، در سیاست، در هنر، در تئاتر و... در فلسفه. تضاد میان دو «منطق»: «منطق» دین و «منطق» دولت(پولیس)، «منطق» خصوصی و خانوادگی و «منطق» کشوری و عمومی... (آنتیگون)(٣٣). تضاد میان دو «سیاست»: «سیاست» چون راهبری مردم توسط «شبان»(٣٤)، چون امری برین، متعالی، خدایی (فیلسوف – شاهی) و برون بود (افلاطون) و «سیاست» چون امری انسانی و درون بود ، چون خودمختاری آدمی، چون مشارکت شهروندان در اداره ی امور خود (پروتاگوراس، سوُفیست ها، خطابه ی پریکلس)(٣٥) و یا چون ساحت «چیز های انسانی» و «فعالیت های آدمی» که خارج از خود،  قابل شناخت و توضیح نیستند (ارسطو، اخلاق نیکوماخوس). بدین سان، زمان یونانی سکولاریزاسیون، «فرایند جدا شدن خودمختاری انسان است که عموماً و بر حسب عادت سکولاریزاسیون می نامند و به صورت تعیین کننده ای از یونان آغاز می شود»(٣٦).

بالای صفحه

 

- زمان مسیحی آغازین: امر قدسی و غیر قدسی.

این زمان، که بیش از همه مورد توجه و استناد منقدین سکولاریزاسیون در ایران قرار گرفته، لحظه ای را در فرایند این مقوله تشکیل می دهد که معنا و مفهوم سکولاریزاسیون با دو قلمرو قدسی و روحانی از یکسو و غیر قدسی و نفسانی از سوی دیگر - در عصر حیات مسیح و پیروان او: لوک، ژان، ماتیو و پولس- مترادف می شوند. سکولاریزاسیون، در این جا، ترجمان Saeculum به معنای سده(قرن)، دنیوی، این دنیایی و زمینی است که در مقابل قدسی و قدسیت (sacré و sacralité) قرار می گیرد.

در انجیل، کم نیستند فرازهایی که در آن ها، از Saeculum سخن رفته است: «فرزندان این دنیا...» (انجیل به روایت لوک قدیس، ١٦ – ٨)؛ «قلمرو من به این جهان تعلق ندارد» (انجیل به روایت ژان قدیس، ١٨ – ٣٦)؛ «اما وسوسه های دنیوی و فریبندگی ثروت، کلام [خدایی] را خاموش و بی ثمر می سازند.» (انجیل به روایت ماتیو قدیس، 13 – 22)... در این جا، Saeculum، به مفهوم زمان انسانی، یک سده و یا عمر یک نسل (در نخستین معنای لاتینی)، از جهتِ درازای زمان، مدتی محدود و معین است و در برابر جاودانگی قرار می گیرد. به عبارت دیگر، پایانش در آغازش ثبت شده است(٣٧). Saeculum، در عین حال، به معنای مکان و محل فعالیت های دنیایی است و پیروان مسیح، چون پولس قدیس، همواره مؤمنین را دعوت به نگریستن آخرت یا عالم بالا کرده اند: «تشبه به دنیای کنونی پیدا نکنید، بلکه بجدید نظر و داوری کنید تا در شما دگرگونی ایجاد شود...» (پولس قدیس، نامه به رومی ها، ١٢ - ٢). پس در این جا، بر فاصله ای ارزش گذاری می شود که قلمرو روحانی و جاودانه مسیح را از ناسوت یا قلمرو مادی این جهانی، در تمامیت اش، جدا می سازد. به عبارت دیگر، بر تمایز اساسی میان دنیای روحانی و مقدس از یکسو و دنیای نامقدس و زمان بند زمینی از سوی دیگر، تأکید می شود(٣٨).

 

بالای صفحه

- زمان اُگوستنی: شهر خدا و شهر انسان.

نزد اُگوستن قدیس، در چهار صد و ده پس از میلاد، هنگام فروپاشی روم توسط بربرها، اختلاف روحانی و قدسی از یکسو و غیر روحانی و غیر قدسی از سوی دیگر، تبیین خود را در تمایز دو نوع «شهر» می یابد. در این دنیا، در تاریخ بشری، در «شهر» زمینی، دو تاریخ دنیوی و مقدس، در هم می آمیزند، بدون آنکه با هم یکی شوند، که این خود بیانگر نوعی سکولاریزاسیون نگاه دینی است. اُگوستن، همه ی چیز های نمایان، مالکیت ها و قدرت های زمینی را در واحد نمادین «شهر انسان» متبلور می داند. شهری که به قول او «خاستگاه و فرجامش، هر دو، زمینی اند و در نتیجه امید ها در آن، نمی توانند از افق یک سده (Saeculum, siècle) فراتر روند»(٣٩). اما در مقابل، شهر خدا یا شهر مقدس وجود دارد که در همین جهان خاکی «شهروندان و اعضای تبعیدی خود را به دنیا می آورد... تا روزی که آن ها قلمرو موعود را تصاحب شوند و با فرمانفرمای خود، با پادشاه سده ها (Saeculums siècles)، حکمرانی کنند»(٤٠). پس «سده»، دنیا، تنها تبعیدگاهی برای آدمیان است. البته، شهر خدا در این دنیا، در پیکر کلیسا، وجود دارد، اما هیچ گاه در این دنیا «متحقق» نمی شود و هرگز نخواهد شد.

بدین سان، بر خلاف تصور یکسویه و ساده ای که دو قلمرو Saeculum و Sacré (این جهانی- نامقس و آن جهانی- مقدس) در مسیحیت را در همزیستی (در عین یکی نبودن) نمی بیند در مسیحیت، جایی برای ساحت «غیر قدسانی» که می توان «دنیا» نامید، وجود ندارد... در تمدن مسیحیت، تاریخی جز «تاریخ قدسانی» نمی توانست ایجاد شود» - طباطبایی)، نزد متفکر بزرگ مسیحی و در لحظه ای که زمان اگوستنی سکولاریزاسیون می نامیم، قلمرو مقدس Sacré و قلمرو به اصطلاح «عرفی» Saeculum، هر دو، در «پیکر» کلیسا متجلی می شوند. کلیسایی که نامش را مسیحیان از یونانیان وام می گیرند(Ekklèsia)، جایی که در اصل خصلت دینی ندارد بلکه محل اجتماع مردم در انجمن شهر است. کلیسایی که ترجمان بارز وجود و همزیستی «دو دنیا» در مسیحیت است. کلیسایی دو تکه و متشکل از دو سنخ از مردم مسیحی: کشیش ها و لائیک ها.


بالای صفحه
 

- زمان کلیسایی: کشیش ها و «لائیک ها».

Saeculum، در این زمان، وجهی است که اختلاف میان دو نوع زندگی را نشان می دهد: زندگی دنیوی اکثریت عظیم مؤمنان و زندگی خاص و پارسایانه کشیشان. پدران کلیسا، از سده ی چهارم و پنجم میلادی، تقابل فوق را در وجود دو نوع مسیحیduo genera christianorum تبیین کردند. از یکسو، روحانیون مسیحی یا کلِرک ها (clercs) که اعضأ و صاحب منصبان کلیسا می باشند و از سوی دیگر، «لائیک ها» (با معنای کنونی غیر دینی آن نباید اشتباه شود(٤١)) که شامل دیگر مسیحیان و از جمله آن دسته از مؤمنان و کشیشان سکولاری می شود که به امور دنیوی می پردازند. بدین ترتیب مشاهده می کنیم که در زمان کلیسایی نیز، دوگانگی ای پذیرفته و تصریح می شود. از یکسو، روحانیت یا clergé ای را داریم که از فعالیت های دنیوی به دور می ماند و زندگی خاصی دارد که نیایش در راه دین و خدا ست و از سوی دیگر، مؤمنان یا «لائیک هایی» را داریم که به فعالیت های اجتماعی در خدمت مردم می پردازند. اینان، اما، موظفند که از دسته اول که نقش «شبان» را ایفا می کنند («گوسفندان مرا به چرا بَر… بره های مرا به چرا بَر») و برای مردم مسیحی نور و نمونه می آورند، پیروی کنند(٤٢).

بالای صفحه

 

- زمان ماکیاولی: اندیشه ی سیاسی بی خدا.

در حوزه ی خاص اندیشه ی سیاسی، گُسست بنیادین از دین، با جنبش اومانیسم و نوزایش اروپا و در رابطه ای تنگاتنگ با ساختار سیاسی شهر- دولت های خودمختار ایتالیای شمالی، انجام می پذیرد. در این زمان است که با ماکیاول (و گیشاردن)(٤٣)، اندیشه سیاسی و تاریخ نگاری بر محور حوادث سیاسی و با توجه به ابعاد جغرافیایی، اجتماعی و نظامی آن ها، بدون کمترین ارجاعی و استنادی به دین و تاریخ مقدس، ابداع یا اختراع می شوند. از سوی دیگر، با شهریار و بویژه گفتار در باره ی اولین دهه ی تیتلیو ماکیاول است که برای نخستین بار در اروپا:

«درک و دریافتی از سیاست، مستقل از اخلاق و دین، ارایه می شوند. هدف «سیاست»، چون هنری مستقل، خودمختار و برآمده از تجربه ی تاریخی، این است که از همه ی وسایل کارامد برای حفظ خود، در جنگل افراد، احزاب و کشور های متخاصم، بهره جوید.»(٤٤)

ماکیاول با قراردادن «مبارزه»، «اختلاف»، «تضاد»، «چندانی»، «آشفتگی» و «تنازع» در معنا و مفهوم «سیاست»، با چشم پوشیدن از «سیاست فرشتگان» بانی «نظریه سیاسی ای بدون خدا، بدون مشیت الهی و بدون مذهب می شود.»(٤٥)

بالای صفحه
 

- زمان لاکی: مرزیندی دولت با دین.

جان لاک، چون فیلسوف اصلی لیبرالیسم سیاسی، در تعریفی اولیه از سکولاریزاسیون که آزادی خواهی سیاسیعقیدتی باشد، برای نخستین بار و به طور مشخص و منسجم، حدود و اختیارات کلیساها و دولت را تعیین می کند. از کلیساها، تعریفی چون انجمن های آزاد و داوطلبانه به منظور نیایش، ارایه می دهد و بر ضرورت «مرزبندی روشن بین کلیساها و دولت در زمینه ی حقوق و اختیارات آن ها»(٤٦) تأکید می ورزد. قلمرو دولت شامل امور مربوط به مالکیت و زندگی در بُعد دنیوی و مادی می گردد. بنا بر این مرزبندی، توسل کلیسا به دادگاه های دینی یا عرفی یا توسل به زور و سرکوب اعتقادات فردی، خارج از حدود و اختیارات آن ها قرار دارد. در همین راستا نیز، دولت نباید در امور مربوط به اعتقادات درونی افراد، دخالت کند. تبلیغ دین در صورتی مشروعیت دارد که جلب انسان، نه از طریق زور بلکه تنها با تکیه بر «متقاعد شدن درونی روح» انجام پذیرد. و این ادعا را لاک، نه تنها در درون مرزهای اروپا، بلکه در همه جا ایراد می کند. او، در رساله ای در باره ی رواداری، مسیحی کردن اجباری سرخ پوستان آمریکا را نیز بر مبنای همان مرزبندی میان حدود و اختیارات دولت و دین، محکوم می کند(٤٧).


بالای صفحه
 

- زمان پروتستانی: جنگ دو سکولاریزاسیون.

در سده شانزدهم، هنگامی که رفرم دین در اروپا آغاز می گردید و مارتن لوتر، تهیدستی نخستین را به کلیساوندان متنفذ خاطر نشان می کرد، کلیسا، بویژه در آلمان، صاحبِ اموال و املاک فراوانی بود. بنا بر این، کلیسا، هم از اقتدار سیاسی و هم از مالکیت ارضی و منطقه ای برخوردار بود. روحانیت آلمان جزو ثروت مندترین روحانیت آن زمان به شمار می رفت. رودخانه ی راین، که گذرگاه سرزمین بزرگ کلیسا محسوب می شد، به تقریب تماماً در مالکیت کلیسای آلمان قرار داشت. کلیسا را در آن زمان به خاطر همین «سکولاریزاسیون»، یا سکولار بودنش، سرزنش می کردند. چون قویاً در امور دنیوی (سیاسی و اقتصادی) دخالت می کرد. اما سکولاریزاسیونی از نوع دیگر نیز کلیسای کاتولیک را تحدید می کرد: سکولاریزاسیون های پروتستانی. بسیاری از اسقف ها و راهبان بزرگ آلمانی که به پروتستانیسم می گراییدند و از کلیسای کاتولیک جدا می شدند، زمین های اسقفی و راهبی کلیسا را در اختیار و تصرف خود نگه می داشتند و بدین ترتیب، آن ها را تبدیل به مالکیت های خصوصی و دنیوی (سکولار) می کردند. بدین سان، دو نوع «سکولاریزاسیون»: یکی، سکولاریزاسیون کاتولیک، به معنای نفوذ و اقتدار کلیسا در امور دنیوی (سیاست، اقتصاد و مالکیت) و دیگری، و در برابر آن، «سکولاریزاسیون» پروتستانی، به معنای جدایی از کلیسا و تبدیل املاک کلیسایی به مالکیت های خصوصی، در برابر هم قرار می گیرند و زمینه ها و شرایط جنگ های سی ساله دینی در اروپا را فراهم می کنند.

بالای صفحه

- زمان وستپالی:انتقال مالکیت کلیسا.

اصطلاح «سکولاریزاسیون»، چون نوواژه ای در زبان فرانسه، برای نخستین بار در سال 1553، در قضیه ای حقوقی راجع به انتقال اموال کلیسا، به کار برده می شود. اما می دانیم و مشهور است که این واژه، معنای سیاسی خود را در جریان مذاکرات صلح وستپالی Westphalie در سال ١٦٤٨پیدا می کند. بنا بر این قرارداد، که به جنگ سی ساله در اروپا پایان می دهد، بخشی از املاک کلیسا به مقامات سکولار و یا به بخش خصوصی انتقال داده می شود. بدین ترتیب، اقدام موسوم به «سکولاریزاسیون ها»، در این زمان، با توزیع و تقسیم املاک و اموال کلیسا به سود مردم و بخش خصوصی، معنایی مهم، سیاسی و نمادین (سمبولیک)، پیدا می کند: برقراری صلح دینی با به رسمیت شناختن پلورالیسم مذهبی در اروپا، پس از جنگی خونین و دراز، که ریشه، از جمله، در اختلاف ها و انشقاق های دینی میان کاتولیک ها و پروتستات ها داشت.



 

- زمان انقلاب فرانسه: سکولاریزاسیون چون برنامه اجتماعی.

در دورانی که با برآمدن مناسبات سرمایه داری و طبقه ی جدید بورژوازی، به انقلاب فرانسه می انجامد، سکولاریزاسیون با مسایل و برنامه های اجتماعی گره می خورَد. سکولاریزاسیون عملی می شود در جهت توزیع و تقسیم عادلانه ی ثروت، در مبارزه با بطالت کلیساوندان و کشیشانی که به خرج مردم زحمتکش و تولید کننده، صاحب ثروت های کلان، قدرت و اقتدار شده بودند. در این زمان، «سکولاریزاسیون» را می توان اقدامی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در جهت تغییر روابط اجتماعی کهنه و گذار به مناسبات جدید سرمایه دارانه نامید. به گفته ی مارکس، در انگلیس، سکولاریزاسیون زمین های کلیسا به سود بورژوازی پروتستانی انجام می پذیرد که در پی آن، همین طبقه ی جدید، کشاورزان آواره و رانده شده از زمین های کلیسایی را در اقتصاد صنعتی خود به کار می گیرد(٤٨).

اما با انقلاب فرانسه در سال ١٧٨٩ و «ملی کردن» املاک و دارایی های کلیسایی است که سکولاریزاسیون، در مفهومی سیاسی – اجتماعی، متحقق می شود. («همه ی دارایی های کلیسا در اختیار ملت قرار می گیرند» - قانون ٢ نوامبر ١٧٨٩). این اقدام، که معنایش، البته، فراتر از کنشی نمادین می رود، نشانگر پروژه ای اجتماعی برای تغییر بنیادین جامعه ی کهن بر مبانی ایده های حقوق بشر و شهروندی است که فلاسفه ی عصر روشنگری اروپا بانی و طراح آن بودند. در حقیقت، در این زمان است که به تعبیر بلومنبرگ، «نخستین تماس بارز میان فلسفه و سکولاریزاسیون برقرار می شود». و سکولاریزاسیون تبدیل به «شعار رهایی از همه ی سلطه های دینی و کلیسایی و همه ی بقایای سده های میانی می شود»(٤٩).


بالای صفحه
 

- زمان هگلی: Verweltlichung یا تحقق پذیری روح مسیحیت در این دنیا.

هگل، نه از واژه های آلمانی Säkularisation یا Säkularisierung، بلکه، در همه جا، از اصطلاح Verweltlichung استفاده می کند که به معنای دنیایی شدن است و برگردان فرانسوی آن Mondanisation می شود. Verweltlichung،البته، معادل سکولاریزاسیون در تعریف ریشه شناسیک این واژه است: این جهانی شدن، تعلق داشتن به سده و زمان حال. با این همه، جا دارد از خود بپرسیم چرا هگل واژه سکولاریزاسیون را در فلسفه اش به کار نمی برد.

عصر جدید، نزد هگل، تکامل، تکمیل و پایان تاریخ پیشین است، نه به دلیل آن که انسان ها را از تاریخ گذشته و مسیحیت آزاد می کند (پروژه روشنگری و انقلاب فرانسه)... بلکه - در راستای پروژه رفرماسیون و پروتستانتیسم در آلمان - «بدین سبب که عصر مدرن، به دور از حذف مضمون ذاتی مسیحیت، این مضمون را به طور جهانی تحقق می بخشد»(٥٠). بدین سان،Verweltlichung هگلی، تعبیری اثباتی از سکولاریزاسیون است. تعبیری که می خواهد بر گسستی که رادیکالیسم انقلاب فرانسه در حرکت بی وقفه ی «روح تاریخ» ایجاد کرده بود و پیش زمینه ی فرایند لائیسیته فرانسوی را تشکیل می داد، یعنی بر گسست از مسیحیت، از طریق آشتی دادن مضمون مدرن عصر جدید با اصل مسیحیت، پایان دهد. به قول ناشر و مفسر آثار هگل، کارل لودویک میشُله، تاریخ، آن طور که هگل می فهمید و «توجیه» می کرد، چیزی نبود جز تاریخ Verweltlichung و «هدف تاریخ هگلی نیز این جهانی کردنVerweltlichung مسیحیت بود»(٥١).

هگل، فرایند «تحقق بخشی» اصل principe مسیحیت که آزادی سویژکتیو یا فردی می نامد را طی مراحلی مختلف نشان می دهد. توضیح و تشریح این مراحل بغرنج از حوصله ی این نوشتار خارج است. در چند کلام، تز اصلی او این است که مسیحیت رسمی در کالبد کلیسا چون قدرتی این جهانی، هیچ گاه قادر به «ایجاد دنیا» از طریق اصل خود که فردیت آزاد باشد، نگردید. در سده های میانی، کلیسا بر دنیای غرب (روم) و شرق (بیزانس) غالب و حاکم شد، اما تقسیم جهان به دو قطب مخالف (جدایی ساحت روحانی و ساحت دنیوی) باقی ماند. در نتیجه، از آن جا که نتوانست دنیا را با حرکت از آن اصل ایجاد کند، تبدیل به نیرویی شد که مبارزه با بربریتِ آداب و رسوم و توحش را با وسایلی انجام می داد که به همان اندازه وحشیانه بودند یعنی از طریق ترس از جهنم، تعقیب و ترور بی دینان... بدین ترتیب کلیسای سده های میانه، با جدا کردن آنتاگونیستی قلمرو روحانی از قلمرو دنیوی، راه هر گونه آشتی دادن «درونی» با دنیا، هر گونه روحانی کردن واقعی آداب و رسوم و نهادهای سکولار را مسدود کرد. سپس هگل توضیح می دهد که چگونه با رفرم پروتستان و لوتر است که خروج از انشقاق میسر می گردد. لوتری که تجرد را رد می کند، زن می گیرد و ازدواج را چون وظیفه و عامل مشارکت در زندگی جمعی محترم می شمارد. لوتری که تقدیس فقر را محکوم می کند و از منزلت کار پرمشقت اما استقلال بخش سخن می راند. و سرانجام لوتری که اطاعت کورکورانه را رد می کند و به جای آن از آزادی به مثابه امری خدایی سخن می راند.

سرانجام هگل، در ادامه ی رفرم دین و رفرماسیون - و نه روشنگری - مدرنیته را تحقق پذیری روح مسیحیت می داند و از اصل مدرنیته چنین تجلیل می کند:

«این است… پرچم نوینی که به اهتزاز درآمده است. واپسین پرچمی که به دور آن، خلق ها جمع می شوند. پرچم روح آزاد (تأکید از هگل است) که هم در خود است و هم در حقیقت. روحی که تنها چون در حقیقت است، در خود می باشد. این است پرچمی که در زیر آن خدمت می کنیم و بر دوش خود می بریم. زمان، از ابتدا و تا به امروز، هیچ وظیفه ای بر عهده نداشته و ندارد جز این که اصل principe را در جهان متحقق سازد.»(٥٢)

و این اصل را هگل در فلسفه ی حق چنین توضیح می دهد:

« حق فرد (سوبژکتیویته) به رضامندی یا حق آزادی فردی، نقطه ی بحرانی و مرکزی در اختلاف میان عصر عتیق و جدید است. این حق، در بی نهایتش، توسط مسیحیت بیان شده است و اکنون می رود که به اصل جهان روای واقعی دنیای نوین تبدیل شود.»(٥٣)



بالای صفحه

- زمان مارکسی: «گذر از مدرنیته» یا سکولارکردن سکولاریزاسیون!

در این جا، یکی از زمان های مارکسی: زمان فلسفی او در Kreusnach در 1843 و یکسال بعد، در سالنامه های فرانسوی – آلمانی، مورد نظر ما می باشد. آن هنگام که مارکس، پيرامون نظريه ی دولت، درآمدی بر نقد فلسفه ی حق هگل را می نویسد و پيرامون رابطه ی دولت و دين، در نقد نظرات برونو بائر، مسئله ی يهود را به رشته ی تحریر در می آورد. 

در این زمان، در گسستی سخت و همواره ناتمام از هگل است که ماركس جوان، دست به نقد «سياست» و «دولت» در عصر مدرن می زند و از اين دو بُت ساخته (فتیش) فلسفه ی سياسی و ايدئولوژی حاكم، کشف حجاب و راز زدايی Dévoilement, Alèthéia, αγηθεσια کرده و می گوید که:

«وظیفه ی فلسفه ی در خدمت تاریخ، آن گاه كه شكل مقدس (به خوانید دینی) خود بيگانگی انسان برملا شده است، برملا سختن بیگانگی در اشکال نامقس و زمینی اش (به خوانید سکولار می باشد یعنی این که « از نقد انسان به نقد زمین، از نقد مذهب به نقد حقوق و از نقد الهیات به نقد سیاست می رسیم" (٥٤).

در عصر جديد و با تشكيل دولت تمام عیار، از خود بيگانگی انسان، در حقيقت دو چندان می شود: از خود بیگانگی، هم در رابطه با مذهب (كه در جامعه ی مدنی حفظ می شود) و هم در رابطه با دولت سیاسی ای كه به قدرت ترافرازنده نوینی بدل می شود. عامل «قدسی» كه میانجی ساحت جامعه ی مدنی و حوزه ی حاكمیت است، از میان نمی رود. به جای كلیسای مقدس، دولت مقدس می نشیند. «جدایی» زمین و آسمان تبدیل به «جدایی» جامعه ی مدنی از یكسو و «دولت» و «سياست» از سوی ديگر می شود. دين خویی Religiosité آسمانی جای خود را به دين خویی زمينی می دهد: پرستش كالا، پرستش سرمايه، پرستش مالکیت، پرستش دولت، قوم، ملیت یا ملت پرستی، پرستش سرزمین، بُت سازی از «اقتصاد»، از «سياست»…

اكنون، در شکل «سياست» و «دولت»، توهم و راز آميزگری mystification در قالب های زمينی تظاهر می كنند. در پيكره ی نا مقدس آسمانی و یا مقدس زمینی. همواره در «آسمان» سیر می كنند، لیكن این بار در آسمانی زمینی. نیرویی هستند توانا و قادر (در خیال انسان ها) كه انسان ها می آفرینند، آن ها را از خود جدا می سازند، آن ها را به نام «قرارداد»، «اراده عمومی»، «خرد» و غیره…، ماورا و مافوق خود قرار می دهند، آن ها را حاكم بر خود می گردانند و خود را در انقیاد و اسارت آن ها در می آورند. در نتیجه، رهایش حقیقی اجتماعی در گرو پایان بخشیدن به این «جدایی» سیاسی از طریق برچیدن «اصل مقدس دولتِ» عصر مدرن است.

"رابطه ی دولت سیاسی با جامعه ی مدنی درست همان قدر روحانی است كه رابطه ی بهشت با زمین. دولت در همان تضاد با جامعه ی مدنی قرار دارد (تضاد بهشت با زمین) و از همان راهی كه مذهب بر محدودیت های جهان غیر مذهبی فائق می آید، بر دنیا چیره می شود. یعنی جهان غیر مذهبی باید دوباره دولت سیاسی را تایید نماید، بازسازی كند و اجازه دهد كه بر او مسلط شود"(٥٥).

"تنها زمانی كه انسان نیروهای خاص خود را به عنوان نیروهای اجتماعی تشخیص داده و سازمان دهد و دیگر نیروی اجتماعی را به شكل قدرتی سیاسی از خود جدا ننماید، تنها در این هنگام است كه رهایش بشر كامل خواهد شد." (٥٦) (تأکیدات از من است).

پس بدین سان، این لحظه از فرایند سکولاریزاسیون، این زمان خاص از زمان های مارکسی را می توان زمان نقد مدرنیته سرمایه داری در مقام و از موضع گذز کردن ار آن و فراسوی آن رفتن، یعنی زمان سکولاراریزاسیون حقیقی، زمان سکولار کردن خود سکولاریزاسیون یا به عبارت دیگر سکولاریزاسیون سکولاریزاسیون... نامید.


بالای صفحه
 

- زمان وبری: سکولاریزاسیون چون «جادوزدایی جهان» و... Beruf.

نام ماکس وبر، همواره، در آن جا که از مدرنیته چون سکولاریزاسیون مسیحیت در شکل پروتستانیسم، تعبیر می شود، به روا و ناروا، بر زبان جاری می شود.

به ناروا، زیرا که وبر نظریه پرداز «سکولاریزاسیون» نبود. او کمتر از این واژه (جز در چند مورد در نوشتارها و کنفرانس هایش) و بیشتر از راسیونالیزاسیون، «جادوزدایی جهان» و غیره سخن می راند.

ولی به روا، در آن جا که او، در مقاله ای در سال ١٩٠٦، از گذار و تبدیل فرقه های (sectes) پروتستان آمریکا به انجمن های «لائیک»، چون فرایند سکولاریزاسیون Säkularisationprozeß، صحبت می کند و آن را یکی از شاخص های مدرنیته ارزیابی می کند:

«در عصر جدید، همه ی پدیدارهای برآمده از مفاهیم مذهبی تسلیم رشد مداوم فرایند ویژه سکولاریزاسیون Säkularisationprozeß می گردند»(٥٧).

تأکید کنیم که از نقطه نظر جامعه شناسی و تاریخی، چیزی در این جا سکولاریزه، یعنی تبدیل به چیز دیگری می شود که در عین حال پیوند با گذشته ی خود را قطع نمی کند. به عبارتی دیگر، با پدیداری چون «تبدیل شدن - حفظ کردن» رو به رو هستیم. شیوه ای که اثر و رد پای آن چه که سکولار می شود را در خود حفظ می کند.

باز به روا، آن جا که نظریه مشهور وبری Entzauberung der Welt یا «جادوزدایی جهان» می تواند، به بیانی، جنبه یا وجهی از سکولاریزاسیون تلقی شود. «جادوزدایی جهان» نزد وبر به معنای رد میانجیگری های سحرآمیز، خدازدایی از فرایندهای طبیعی و رها کردن فکر وجود معنایی اخلاقی برای جهان است.

«فرایند تاریخیدینی جادوزدایی جهان که از پیامبری یهودیت عصر عتیق آغاز می شود، به یاری اندیشه ی علمی یونانی، همه ی ابزارهای سحرآمیر جست و جوی رستگاری را چون خرافات و حرمت شکنی، رد می کند»(٥٨).

از نظر وبر، پروتستانیسم با رد مطلق این ایده که رستگاری از طریق آیین عشاء ربانی و کلیسا به دست می آید، ادامه دهنده و پایان دهنده فرایند فوق می باشد.

و سرانجام، شاید و بیش از همه، بتوان ایده ی وبری Beruf یا دعوت الهی به کار حرفه ای را ترجمان سکولاریزاسیون دین (مسیحی) به شمار آورد. آن جا که دکترین پروتستانی تقدیر، جنبه ی فلج کننده ی خود را از دست می دهد و بر عکس تبدیل به محرکی روانی و دینی در جهت «کامیابی» در انجام وظایف دنیوی می گردد. هنگامی که انسان، در موقعیت و جایگاه اجتماعی اش، هم شخص خود و هم علاقه ی خود را وقف پیشه ای کند و دست به کاری مولد زند... روح سرمایه داری، به قول وبر، از جمله – و البته این «ازجمله» را همواره باید به خاطر آورد – از همین اخلاق سکولار شده ی پروتستانی برمی خیزد. نزد لوتر، به گفته ی وبر:

«تنها وسیله ی ادامه ی زندگی مقبول خدا... نه پارسایی رهبانی بلکه منحصراً انجام وظایف درون – جهانی است که از جایگاه هر فرد در زندگی ناشی می شود، موقعیتی که، بدین ترتیب، کار حرفه ای یا Beruf او چون دعوتی الهی می گردد.»(٥٩)


بالای صفحه
 

- زمان «پارادیگم سکولاریزاسیون»: سکولاریزاسیون چون افول اقتدار دین.

جامعه شناسی آلمانی و آمریکایی، با حرکت از ماکس وبر (در حوزه ی نقد دین و جامعه شناسی دین و تز اصلی او در مورد رابطه ی پروتستانیسم با پیدایش سرمایه داری) و هم چنین با حرکت از مارکس و اُگوست کُنت، سخن از «پارادیگم سکولاریزاسیون» می راند و آن را چون افول نفوذ مسلط یا اقتدار دین و نهاد آن در جامعه تعریف می کند. در این میان، به چند صاحب نظر اصلی «پارادیگم سکولاریزاسیون» اشاره می کنیم(٦٠):

- هوارد بِکر Howard Becker سکولاریزاسیون را «افول معنای Bedeutung دین سامان یافته چون ابزاری برای کنترل» تعریف می کند.

- بریان ویلسون Bryan R. Wilson سکولاریزاسیون را «فرایندی» می نامد که «در آن، اندیشه، عمل و نهادهای مذهبی اهمیت (معنای) اجتماعی خود را از دست می دهند».

- پیتر بِرژه Peter L. Berger سکولاریزاسیون را «فرایندی» تعریف می کند که «در آن، بخش های کاملی از جامعه و فرهنگ از زیر نفوذ و اقتدار نهادها و نمادهای دینی خارج می شوند».  

- کارل دوبل آئر Karel Dobbelaere، «سه سطح» اصلی برای تحلیل از سکولاریزاسیون قایل می شود: اجتماعی، سازمانی و خصوصی (فردی). سکولاریزاسیون فرایند استقلال و خود مختاری این سه سطح یا ساحت است.

- ...

 از آن چه که رفت، نتیجه می گیریم که سکولاریزاسیون، دارای لحظه های تعریفی و تبیینی مختلف و گاه متضادی است که در زمان و بستر واحدی جای نمی گیرند. تعریفی که امروزه از آن به دست می دهیم، کم و بیش نزدیک به پارادیگمی سیاسی - اجتماعی چون فرایندی است که به کاهش نقش و نفوذ دین در امور سیاسی و اجتماعی می انجامد. جامعه ی «سکولاریزه»، جامعه ای است که در آن «جدایی» سه حوزه ی قانون، دانش و سیاست (قدرت سیاسی) متحقق شده اند و می دانیم که دین همواره گرایش به سوی یکدست کردن این زمینه ها، تحت نفوذ و سلطه ی بی چون چرا و تام و تمام خود، داشته است. سرانجام در اختتام این بخش و در همین راستا، تعریف هانس بلومنبرگ، به عنوان یکی از صاحب نظران اصلی سکولاریزاسیون را می آوریم:

«سکولاریزاسیون اصطلاحی است که به فرایندی درازمدت اطلاق می شود که طی آن، در زندگی خصوصی روزمره، پیوندهای مذهبی، پیش داوری های متعالی، چشم داشت ها از ماورای زندگی، نیایش ها و عبارت های منجمد رو به احتضار می روند»(٦١).


بالای صفحه
 

 

ادامه>> ٢- زمینه های سکولاریزاسیون

خانه | لائیسیته چیست؟ | لائیسیته-سکولاریزاسیون | وثیق-1905 | وثیق-1905 | گنجی- لیبرالیسم | مبانی فلسفی مسأله ی لائیک | چپِ دیگر | مداخله ای در جدال سکولاریزاسیون