سکولاریسم برای ایران

 

  پیوندهای مربوط

 
  برابری خواهی
  *  لیبرالیسم

 

 

گفتگو درباره ی  این برگ

گفتگو دات کام

 تالار سکولاریسم برای ایران

 

 

خبرنامه

برای اطلاع از  مطالب جدید  این سایت در گروه  " سکولاریسم برای   ایران"   یاهو عضو شوید.

 

فلسفه  و دین > مقالات مرجع  > فلسفه ی سیاسی چیست؟ > مسائل روش شناختی

نسخه  پی.دی.اف.

   برگ 3 از 12

 

مسائل روش شناختی

 

همچنین در بررسی فلسفی فعالیت سیاسی، فیلسوفان میان دو رویکرد تفاوت قائل می شوند:  روش فردگرا و روش کل گرا. یک روش فردگرا در پی تبیین کنش ها و رفتارهای اجتماعی در قالب کنش های فردی است به زبان سیاسی به این دسته فردگرا می گویند. بر خلاف آنان، کل گرایان با بررسی سرشت گروه ها در پی تبیین رفتارها هستند. این دوگانگی روش ها ناشی از یک تقسیم بندی متافیزیکی در مورد واحد مناسب بررسی است. بر خلاف روش فردگرا که مدعی است که جامعه (یا فرهنگ، مردم، ملت) چیزی جز حاصل جمع افراد زنده اش نیست، کل گرا اصرار دارد که کل بزرگتر از جمع اجزاست. این مطلب در حیطه ی سیاسی بدین معناست که دولت بزرگتر از جمع شهروندان است؛  یا نژاد، مردم، و توده بزرگتر از افراد عضو آن است؛ از نظر سیاسی و به بیان عام تر، ترجمان سیاسی کل گرایی را نظریه ی  'جمع گرایی' [collectivism] می خوانند. همه ی نظریه های جمع گرا یا ارزش و اعتبار فرد را در برابر هویت تجمعی فرو تر می شمارند یا منکر ارزش فرد می شوند. ترجمان سیاسی فردگرایی روش شناختی در عرصه ی سیاسی نیز فردگرایی [individualism] خوانده می شود که در آن، فرهنگ یا عضویت فرد در گروه یا کاملاً انکار می شود یا شایان مطالعه شمرده نمی شود یا اینکه اثرات علّی یا علمی روابط آن چنان بی شکل یا متکثّر و متغیّر محسوب می شوند که به کار ارزیابی کیفی امور اجتماعی نمی آیند.

 

 باید خاطر نشان کرد که فلسفه های سیاسی الاهیاتی هم هستند که با ابتنا به جایگاه متعالی عرصه ی الاهی، منکر هرگونه اولویت فرد یا گروه می شوند. اما این فلسفه ها را هم می توان به دو دسته ی فردگرا (یا روحِ فرد گرا) و کل گرا تقسیم بندی نمود و در ارتباط با بحث ما می توان گفت که این نظریه ها نیز تابع همان گفتمان سکولار فلسفه ی سیاسی هستند. زیرا همین که الاهیدان بپذیرد که برای زندگی بر روی زمین باید دولت یا حاکمیتی وجود داشته باشد، می تواند چارچوب کلی بحث فلسفه ی سیاسی را بپذیرد و از دیدگاه خود به تشریح چگونگی حیات نیکوی مردم در کنار هم بپردازد.

 

تأکید خِرَدگرایی [rationalism] سیاسی بر کاربرد خرد یا عقل در امور اجتماعی است: یعنی افراد باید تابع منطق و جهانشمولی عقل باشند و نه دلبستگی های ذهنی یا فرهنگی خودشان. خردگرایان محاجه می کنند که عقل، انسان ها را از نظر سیاسی همگون می سازد و لذا وسیله ی نیل به صلح است. از سوی دیگر، ناخردگرایان [irrationalists] کفایت عقل را در امور انسانی و به ویژه در امور اجتماعی ناچیز می شمرند و در عوض گستره ی وسیع تری را به جای عقل پیش می کشند: عواملی از قبیل عواطف، فرهنگ، دین، انتظارات طبقاتی؛ نشانه های نیاکانی، یا صور عرفانی شهود یا معرفت. همچنین ناخردگرایان، از هر تیره ای که باشند، می توانند از خردگرایان انتقاد کنند که از حکمت ظریف یا میراث فکری یا اجتماعی زیربنایی جوامع امروزی غافل اند؛ یعنی خردگرایان اموری را که لازمه ی ذهن اندیشنده هستند لحاظ ننموده اند؛ از نظر سیاسی، ناخردگرایان عقل را صرفاً وسیله ی توجیه عقلانی در فرهنگ های خاص می دانند (معمولاً این انتقاد متوجه فرهنگ غربی است).  از نظر ناخردگرایان یک راه حل سیاسی که نزد یک گروه  کلی و جهانشمول محسوب می شود، لزوماً نمی تواند برای گروهی دیگر هم راه حلی عقلانی باشد.

 

برخی ناخردگرایان معتقد به چندمنطقی [polylogism] هستند   اینکه بیش از یک نوع منطق هست (یا باید باشد)، نظریه ای که نهایتاً به سوبژکتیویسم معرفت شناختی می انجامد. یعنی، منطق یک قبیله مجزا یا متمایز از منطق یا شیوه ی گفتمان و اندیشه ورزی قبیله یا گروه دیگر انگاشته می شود. اما دیگر ناخردگرایان منکر این هستند که ذهن آدمیان در اطراف و اکناف جهان می تواند منطق های گونه گونی بپروراند. این دسته می گویند که کنش های آدمیان در نقاط مختلف عالم و در طی تاریخ، شیوه های زیست گونه گونی پدید آورده است.  ترجمان سیاسی این رویکرد محافظه کاری [conservatism]  است. محافظه کاری موضعی سیاسی است که نسبت به طرح های خردگرا بدگمان است (گیریم در مورد فرو ریختن کردن سازمان های اجتماعی، و بازساختن آنها طبق یک نسخه ی  'نوین' آرمانشهری). محافظه کار تأکید دارد که باید حکمت ممتد مندرج در مؤسسات یا زبان سیاست در گذر نسل ها و در نقاط خاص را محترم شمرد.

 

به مسائل معرفت شناختی پیش روی کل گرایی باز گردیم. در مورد آموزه های جمع گرا، وجود همپوشانی وفاداری هایی که خصیصه ی گروه هاست، موجب انتقادی جدی می شود: هنگامی که فرد به بیش از یک هستنده ی اجتماعی تعلق داشته باشد، کدام یک را باید موضوع تحلیل قرار داد؟ (مارکس، برای مثال، فلسفه اش را برپایه ی تحلیل طبقاتی بنا می کند، اما هیچ گاه  واژه ی 'طبقه' را تصریح نمی کند.) در مورد نسبیت گرایی، اگر بتوان نسبیت گرایی معرفت شناختی را، گیریم در حیطه ی منطق، بپذیریم (مثلاً "منطق اروپایی با منطق آمریکایی فرق دارد") ، پی گرفتن تحلیل باید به طبقه بندی های ظریف تری منجر شود ("منطق آلمانی با منطق فرانسوی فرق دارد" و "منطق باواریایی با منطق اشلزویگ-هولشتاین فرق دارد") تا اینکه نهایتاً به سطح عامل اندیشنده ی منفرد می رسیم ("منطق فرانس با منطق کاتیا فرق دارد"). خردگرا با فرض یگانگی منطق بشر از این نتیجه ی چندمنطقی اجتناب می کند. با این حال، اگر خردگرا  فردگرا هم باشد، آن گاه این ناسازه رخ می نماید که افراد در کلیت جمعی موجودات عقلانی (یعنی همه ی افرادی که در عقل اشتراک دارند) وحدت یافته اند، در حالی که ناخردگرایی به تکثر معرفت شناسی های فردگرا راه می برد (یعنی همه ی گروه ها نهایتاً شامل ذهنیت گرا هستند).

 

در هر حال، میان فردگرایان (که تأکیدشان بر تقدس جایگاه فرد است) و جمع گرایان (که تأکیدشان بر تقدس جایگاه گروه است) بسیاری مکتب های فکری دیگر هم جای دارند که در میانه ی این میدان فلسفی، با فاصله های متفاوتی از دو سو قرار می گیرند و به اصطلاح طیف خاکستری میان دو حد سیاه و سفید را تشکیل می دهند که در بحث های بی پایان میان فردگرایان و جمع گرایان شرکت دارند.

 

بالا

    <<  برگ  3  از  12  >>

 

برگ نخست

   برگ فلسفه و دین

مقالات مرجع

 فلسفه ی سیاسی چیست؟
 بنیادهای اخلاقی  
مسائل روش شناختی
مکاتب
لیبرالیسم
محافظه کاری
سوسیالیسم
آنارشیسم
محیط گرایی
نتیجه گیری
آثاری از محمدرضا نیکفر
نقد خداباوری
هنر استدلال
مغالطه ها
 

 

Free Web Hosting