خانه | بالا

کتاب پندار خدا > فصل چهارم > چرا به احتمال قریب به یقین خدایی نیست > پرستش شکاف ها

(دریافت فایل پی دی اف کتاب)

پرستش شکاف ها

جستجو برای یافتن نمونه های خاصی از پیچیدگی فرونکاستنی، اساساً شیوه ای غیرعلمی است، یعنی نمونه ی خاصی از نتیجه گیری برپایه ی جهل فعلی است. این شیوه، به منطق مغلوطِ "خدای شکاف ها" متوسل می شود. دیتریش بونهوفرِ[1] الاهیدان هم این شیوه را محکوم می کند. خلقت گرایان مشتاقانه در پی یافتن شکافی در معرفت یا فهم کنونی ما هستند . اگر یک شکاف ظاهری بیابند، فرض می کنند که ناگزیر خدا باید آن را پر کند. مایه ی نگرانی متألهان متجددی مانند بونهوفر این است که با پیشرفت علم، شکاف ها تنگ تر می شوند، و به تدریج دیگر کاری برای خدا و جایی برای مخفی شدن خدا باقی نمی ماند. اما مایه ی نگرانی دانشمندان چیز دیگری است. یک بخش ذاتی فعالیت علمی، اذعان به نادانی خود، و حتی ابراز مسرت از نادانی، به عنوان چالشی برای فتوحات آتی است. چنان که دوستم مَت ریدلی نوشته است، "اغلب دانشمندان از آن چه که تاکنون کشف شده خسته شده اند. نادانسته هاست که آنها را پیش می راند." عارفان، راز را می ستایند و می خواهند همچنان راز باقی بماند. اما دانشمندان راز را به دلیلی دیگر می ستایند: راز کاری به دستشان می دهد. به بیان عام تر، چنان که در فصل 8 نیز تکرار خواهم کرد، یکی از اثرات حقیقتاً مخرّب دین این است که تعلیم می دهد که فضیلتی در خرسندی از جهل هست.

 

هر علم خوبی به جهل و رازآلودگی (موقتی) اذعان دارد. پس، به بیان مؤدبانه، جای تأسف است که راهکار اصلی مبلغان آفرینش، این فعالیت مخرب است که شکاف هایی در معرفت علمی بجویند و ادعا کنند که "آفرینش هوشمندانه" بداهتاً این شکاف ها را پر می کند. نمونه ی زیر را که یک مثال فرضی اما کاملاً شایع است ملاحظه کنید. یک خلقت گرا می گوید: "مفصل زانویی یک قورباغه ی راسوییِ کمیاب، به طرز فروکاهش ناپذیری پیچیده است. هیچ جزئی از آن بدون هماهنگی با دیگر اجزاء کار نمی کند. شرط می بندم شما هرگز توسط تکامل تدریجی نمی توانید ایجاد مفصل زانویی قورباغه ی راسویی را توضیح دهید." اگر دانشمند نتواند جواب جامع و فوری به این مسئله بدهد، خلقت گرا این نتیجه ی پیشفرض[2] را می گیرد که: "بسیار خوب، پس نظریه ی رقیب، یعنی نظریه ی 'آفرینش هوشمندانه'[3] به ناگزیر پیروز است." به منطق جانبدارانه ی این استدلال توجه کنید: اگر نظریه ی الف نتواند فلان مسئله را پاسخ دهد، پس نظریه ی ب باید درست باشد.  لازم به گفتن نیست که این استدلال از سوی دیگر دنبال نمی شود. بدون اینکه بررسی کنند که آیا در هر مورد خاص، نظریه ی پیشفرض نسبت به نظریه ی حریف برتری دارد یا خیر، می گویند باید نظریه ی پیشفرض را پذیرفت. نظریه ی آفرینش هوشمندانه را بدهتاً برگ برنده محسوب می کنند و آن را از هرگونه پاسخگویی به پرسش هایی که در برابر نظریه ی تکامل مطرح می شود کاملاً بی نیاز می شمارند.

 

در اینجا اما حرف من این است که این ترفند خلقت گرایان، تمجید عادی  دانشمندان از عدم قطعیت (موقتی) را تباه می کند؛ تمجیدی که در واقع ضروری است. ممکن است به دلایل صرفاً سیاسی، دانشمند امروزی در پاسخ  به آن مدعی آفرینش آن قورباغه درنگ کند و نگوید که: "هوم، نکته ی جالبی است. نمی دانم مفصل زانویی قورباغه ی راسویی چطور تکامل یافته است. من در مورد قوباغه های راسویی تخصص ندارم. باید سری به کتابخانه ی دانشگاه بزنم و نگاهی بیاندازم. شاید پروژه ی جالبی برای یک دانشجوی فوق لیسانس باشد." هنگامی که دانشمند چنین پاسخی بدهد – و خیلی پیش از آنکه دانشجو پروژه اش را شروع کند – نتیجه ی پیشفرض خلقت گرایان، در یک جزوه ی تبلیغی شان تیتر می شود: " طراحی قورباغه ی راسویی تنها می تواند کار خدا باشد."

 

پس  میان رویکرد  دانشمند و خلقت گرا به مجهولات تقارن نامیمونی هست. هر دو به مجهولات نیاز دارند. برای دانشمند امر مجهول هدف پژوهش است ، اما برای خلقت گرا گواهی است بر پیروزی نظریه ی مطلوب اش. نظریه ی آفرینش هوشمندانه هیچ شاهدی بر درستی خود ندارد، جز اینکه مثل دانه ای در شکاف های باقی مانده در معرفت علمی جا خوش کند. دقیقاً به همین خاطر است که نیاز علم به یافتن شکاف ها و تبدیل شان به حیطه های جدید پژوهشی، همواره نظریه ی آفرینش هوشمندانه را هراسان می کند. و به همین سبب، در مقابل این الاهیات عوامفریب و خام، یعنی الاهیات شکاف که می خواهد  شکاف ها را با آفرینش هوشمندانه پر کند، علم خود را با متألهان پیشرفته ای مانند بونهوفر متحد می یابد.

  بالای صفحه

نظربازی خلقت گرایان با "شکاف ها"ی تاریخ فسیلی، نمایانگر کل الاهیات شکاف است. زمانی من مطلبی نوشتم در مورد دورانی که اصطلاحاً انفجار کامبرین خوانده می شود. آن نوشتهن آآ را با این جمله آغاز کردم که، "انگار که فسیل ها بدون هرگونه تاریخ تکاملی آنجا نهاده شده اند." این جمله هم پیشدرآمدی بلاغی بود. قصد من از نوشتن آن این بود که اشتهای خواننده را برای توضیحات تکمیلی برانگیزم. اکنون که با تأسف به گذشته می نگرم، می بینم که چقدر قابل پیش بینی بود که خلقت گرایان آن توضیحات را به کناری نهند و آن جمله ی آغازین را سرخوشانه خارج از زمینه اش نقل کنند. خلقت گرایان عاشق "شکاف ها"ی تاریخ فسیلی هستند، همان طور که شیفته ی همه ی شکاف های تبیینی هستند.

 

 

بسیاری از گذارهای[4] تکاملی به روشنی توسط زنجیره های کم و بیش پیوسته از از فسیل های تدریجاً تغییر یابنده، مشخص شده اند. اما حلقه های بعضی از زنجیره ها هم یافت نشده است، و این حلقه های مفقوده همان "شکاف" های مشهور هستند. مایکل شِمِر به شیوایی خاطرنشان کرده که کشف هر فسیل تازه، "شکاف" محبوب خلقت گرایان را به دو نیم می کند و آن "شکاف" درست دو برابر می شود! در هر حال، همواره حواس تان به استفاده ی ناموجه خلقت گرایان از نگرش پیشفرض شان باشد. اگر فسیلی  گواه بر یک گذار تکاملی معین یافت نشود، پیشفرض آنان این است که  گذاری تکاملی در کار نبوده، و لذا کار باید کار خدا باشد.

 

چه در تکامل و چه در هر علم دیگر، این فرض که باید شواهد کاملی برای هر روند تکاملی موجود باشد، خواستی کاملاً غیرمنطقی است. درست به این می ماند که فرض کنیم برای متهم  کردن کسی به قتل، باید ثبت کامل سینمایی حرکات قاتل در صحنه ی جنایت، بدون فقدان حتی یک فریم  موجود باشد. اما تنها بخش قلیلی از جسد جانوران به فسیل بدل می شود، و از بخت خوش مان است که  همین قدر فسیل های میانی از زنجیره های تکاملی را هم پیدا می کنیم. حتی اگر هیچ فسیلی را هم  پیدا نمی کردیم، هنوز می توانستیم از منابع دیگر، مانند ژنتیک مولکولی و پراکندگی های جغرافیایی، شواهد کاملاً قوی دال بر نظریه ی تکامل بیابیم.  از سوی دیگر، نظریه ی تکامل  این پیشگویی قوی را دارد که حتی اگر یک فسیل در چینه ی زمین شناختی نادرست یافت شود، کل نظریه بر باد فنا می رود. هنگامی که یک پوپری دوآتشه هالدین[5] را با این پرسش به چالش گرفت که نظریه ی تکامل چگونه ابطال می شود، او پاسخ مشهورش را داد که: "وقتی خرگوش های فسیل شده در دوره ی پریکامبرین یافت شوند." به رغم افسانه های کذب از آب درآمده ی خلقت گرایان، که مثلاً گفته اند جمجمه ی انسان در غار مِژر، یا رد پای انسان در میان فسیل های دایناسورها کشف شده، تاکنون حقیقتاً هیچ فسیل نابهنگام اینچنینی یافت نشده است.

  بالای صفحه

در ذهن خلقت گرایان، بنا به پیشفرض، شکاف ها را  خدا پر می کند. آنان در مورد تمام دیواره های کوه محال، جاهایی که شیب ملایم و تدریجی فوراً مشخص نیست یا اینکه از آن غفلت شده، این رویه را به کار می گیرند. در مواردی که داده ها کافی نیست، یا فهم کافی حاصل نشده، آنان بی درنگ فقدان شواهد را با پیشفرض خدا پر می کنند. توسل عجولانه به "پیچیدگی فرونکاستنی" نشانگر فقدان تخیل است. خلقت گرایان بدون هرگونه استدلالی که مؤید پیچیدگی فرونکاستنی باشد فتوی می دهند که فلان اندامه ی زیستی نمی تواند توسط تکامل ایجاد شده باشد. حالا اگر درباره ی چشم مقدورشان نشد، گیریم یک عضو حرکتی باکتری تاژک دار یا یک مسیر بیوشیمیایی را مصداق پیچیدگی فرونکاستنی می شمارند، بی آنکه هیچ تلاشی برای اثبات فرونکاستنی بودن آن به خرج دهند.  به رغم حکایت های هشدار دهنده  در مورد چشم ها، بال ها و بسیاری اندام های دیگر، هر نامزد جدیدی را که برای کسب این افتخار مشکوک پیش می کشند، فی البداهه دارای پیچیدگی فرونکاستنی می دانند. اما لختی به این موضوع فکر کنید. چون پیچیدگی فرونکاستنی را برهانی بر آفرینش می شمارند، اعتبار این فتوی نباید بیش از اعتبار خود آفرینش باشد. شما به راحتی می توانید اظهار کنید که قورباغه ی راسویی (یا سوسک بمب افکن، یا کذا و کذا) نشانگر آفرینش است، بدون اینکه برهان یا توجیه دیگری بیاورید.  اما این طریق علم ورزی نیست.

 

این انگاره از حیث منطقی معادل این است که بگویید: " من [ اینجا اسم خودتان را بگذارید] شخصاً نمی توانم هیچ طریقی بیابم که [اینجا یک پدیده ی زیستی را بگذارید] گام به گام ایجاد شده باشد. بنابراین این پدیده دارای پیچیدگی فرونکاستنی است. یعنی آفریده شده است." به این ترتیب، بی درنگ می بینید که این استدلال کاملاً در معرض خطر است. هر لحظه ممکن است دانشمندی سر برسد و یک حالت میانه ی قبل ازآن پیچیدگی مفروض را بیابد یا نشان دهد؛ یا دست کم، چنان حالت میانه ای را تصور کند. حتی اگر هیچ دانشمندی هم آن پدیده را تبیین نکند، اصلاً منطقی نیست که فرض کنیم "آفرینش" بهترین تبیین آن باشد.  استدلال پایه ی نظریه ی "آفرینش هوشمندانه" – یعنی همان استدلال کلاسیک "خدای شکاف ها" –  سست و زبونانه است. من پیشتر آن را برهان ناباوری شخصی نامیده ام.

 

فرض کنید مشغول تماشای شعبده بازی محیرالعقولی هستید. در این برنامه دو شعبده باز به نام های پِن و تِلِر نمایشی دارند که در آن ظاهراً هر دو با تپانچه به طرف هم شلیک می کنند و هر کدام تیر شلیک شده از تپانچه ی دیگری را به دندان می گیرد.  فرض کنید تمام تدابیر احتیاطی را به کار گیریم تا خراش های روی گلوله ها با تپانچه ها تطبیق شوند، و کل شعبده بازی را یک عده تماشاگر متخصص اسلحه ی گرم از فاصله ی نزدیک نظاره کنند، تا احتمال هرگونه حقه بازی از میان برود. با این تفاصیل، گلوله ی تپانچه ی پن در دهان تِلِر و گلوله ی تپانچه ی تِلِر در دهان پِن جا خوش می کند. من [ریچارد داوکینز] اصلاً نمی توانم باور کنم که چگونه چنین شعبده ای انجام می گیرد.  ناباوری شخصی از ژرفای وجود پیشاعلمی ام فریاد می زند که این ماجرا باورکردنی نیست، و مرا ناگزیر می کند که بگویم "باید معجزه ای در کار باشد. این ماجرا هیچ گونه تبیین علمی ندارد. پس باید فراطبیعی باشد." اما صدای ضعیفی برخاسته از آموزش علمی ام  نغمه ی دیگری ساز می کند. پِن و تِلِر تردستان بی بدیلی در سطح جهانی هستند. حتماً این ماجرا تبیین علمی کاملی دارد. اما چون من خیلی خام هستم، یا خیلی بی دقت ام ، یا قدرت تخیل کافی ندارم، سرّ ماجرا را نمی فهمم. این واکنش مناسبی در قبال شعبده ی مذکور است. در برابر یک پدیده ی زیستی که ظاهراً پیچیدگی فرونکاستنی دارد نیز واکنش مناسب همین است. کسانی هم که از سردرگمی شخصی شان در مقابل یک پدیده ی طبیعی فوراً به نیایش شتاب زده ی فراطبیعت می رسند دست کمی از احمق هایی ندارند که وقتی می بینند شعبده بازی یک قاشق را خم می کند فوراً نتیجه می گیرند که با پدیده ای "پارانرمال" سروکار دارند.

  بالای صفحه

شیمیدان اسکاتلندی، کراین اسمیت، در کتابش هفت سرنخ درباره ی تکوین حیات[6]،  با تمثیل طاق کمانی نکته ی دیگری را ذکر می کند. یک طاق کمانی که از کنار هم نهادن سنگ های سخت ساخته شده باشد بدون نیاز به ساروج یا سیمان، استوار است و پیچیدگی فرونکاستنی دارد. یعنی اگر هر یک از سنگ های برسازنده ی این طاق را برداریم، کل آن فرو می ریزد. اما این طاق را ابتداً چگونه می توان ساخت؟ یک روش این است که یک کپه از سنگ های سخت در جایی بریزیم و سپس سنگ های اضافی را با دقت یکی یکی برداریم. به بیان عام تر، سازه های فراوانی را می توان به این شیوه ساخت، به طوری که دارای پیچیدگی فرونکاستنی باشند، یعنی با برداشتن هر جزء شان، کل سازه فرو ریزد. سازه ها را می توان به کمک داربست بندی ساخت و سپس داربست را برداشت به طوری که دیگر معلوم نباشد که نخست داربستی نصب شده است. همین که سازه کامل شد، استوار می ایستد و می توان با اطمینان داربست را برچید. در تکامل هم ممکن است که نیاکان اندامه یا سازه ای که اکنون می بینید داربستی داشته اند که امروزه دیگر برچیده شده است.

 

ایده ی "پیچیدگی فرونکاستنی" جدید نیست، اما خود این اصطلاح را مایکل بِِهی[7] خلقت گرا به سال 1996 مطرح کرد [62]. گرایش خلقت گرایی به سوی حیطه ی جدیدی در زیست شناسی، یعنی بیوشیمی و زیست شناسی سلولی، مدیون اوست (اگر مدیون بودن واژه ی درستی باشد). به گمان او برای شکار شکاف های محبوب خلقت گرایان، این حیطه ها امیدبخش تر از شکاف های سابق در تکامل چشم ها و بال ها هستند.  در حیطه ی سلولی، بهترین مثالی که او توانسته از  پیچیدگی فرونکاستنی ارائه دهد ( که باز هم مثال بدی است) موتور حرکتی باکتری تاژک دار است.

 

موتور تاژکی این باکتری، اعجوبه ی طبیعت است. از فنآوری انسانی که بگذریم، این باکتری تنها موجودی است که یک محور دوّار دارد. به گمانم، اگر جانور بزرگ چرخداری می یافتیم، می توانستیم بگوییم که نمونه ای عالی از پیچیدگی فرونکاستنی را یافته ایم، و چه بسا به همین سبب باشد که جانورچرخداری وجود ندارد. چگونه اعصاب و رگ ها می توانند از درون یک یاتاقان بگذرند؟* تاژک باکتری، یک پروانه ی  نخ-مانند است که باکتری با آن در آب نقب می زند. به این خاطر گفتم "نقب می زند" و نگفتم "شنا می کند" که در مقیاس وجودی باکتری، مایعی مانند آب همان حس سیالتی را ندارد که ما حس می کنیم. نزد باکتری، آب بیشتر به شیره، یا ژله یا حتی ماسه می ماند، و حرکت باکتری در آب بیشتر به نقب زدن یا سوراخ کردن شبیه است تا به شنا کردن. برخلاف به اصطلاح تاژک جانوران بزرگ تری مانند آغازیان، حرکت تاژک باکتری شبیه به تازیانه زدن یا پارو زدن نیست. تاژک باکتری حقیقتاً یک محور دوّار است که پیوسته با نیروی محرکه ی یک موتور مولکولی فوق العاده کوچک درون یاتاقان خود می گردد. در سطح مولکولی، کارکرد موتور اساساً مانند کارکرد یک ماهیچه است، اما برخلاف انقباض های  متناوب ماهیچه ای،  گردش تاژک باکتری سیصدوشصت درجه ای است§ به همین خاطر خلقت گرایان با شور و شعف آن را همچون یک موتور بیرون قایق خوانده اند (گرچه با استانداردهای مهندسی – و از لحاظ زیست شناختی – موتوری است بس ناکارآ).

  بالای صفحه

بِهی هم بدون یک کلمه توجیه، تبیین یا توضیح، صرفاً ادعا می کند که موتور تاژکی باکتری یک پیچیدگی فرونکاستنی است. از آنجا که او هیچ استدلالی دال بر صحت ادعایش ارائه نمی دهد، می توانیم مظنون باشیم که او قدرت تخیل کافی ندارد.  او همچنین مدعی می شود که  متخصصان زیست شناسی این مسئله را نادیده گرفته اند. کذب  این ادعای اخیر به سال 2005  در دادگاهی در پنسیلوانیا به سرپرستی قاضی جان ائی جونز اثبات شد و مایه ی شرمساری بِهی گشت. در آن دادگاه بِهی به عنوان شاهد متخصص از جانب گروهی از خلقت گرایان به محکمه معرفی شد تا دعوی درج "آفرینش هوشمند" در مواد درسی یک مدرسه ی محلی را به کرسی بنشاند – خواستی که به قول قاضی جونز"سبک سری مهیجی" بود (چه بسا این تعبیر و گوینده ی آن در خاطره ها بمانند). اما، چنان که خواهیم دید، این تنها تحقیری نبود که بِهی در آن محکمه متحمل شد.

 

کلید اثبات پیچیدگی فرونکاستنی، این است که نشان دهیم هیچ یک از اجزاء یک مکانیزم معین به خودی خود فایده ای ندارد (مثال محبوب بِهی، تله موش است). در حقیقت اما، زیست شناسان به سادگی می توانند اجزائی را بیابند که خارج از کلیت خود نیز کارآیی دارند. این شامل موتور تاژکی باکتری و سایر به اصطلاح نمونه های بِهی از پیچیدگی فرونکاستنی نیز می شود. کِنِث میلر از دانشگاه براون این نکته را به خوبی بیان کرده،  و به نظرم حقاً الاهه ی انتقام از "آفرینش هوشمندانه" شده است، البته نه به این خاطر که خود میلر مسیحی معتقدی است. من غالباً کتاب میلر با عنوان یافتن خدای داروین[8] را به دیندارانی توصیه می کنم که پس از شیفته ی بِهی شدن برایم نامه می نویسند.

 

در مورد موتور دورانی باکتری ها میلر توجه ما را به مکانیزمی جلب می کند که سیستم ترشحی نوع سوم یا به اختصار تی تی اس اس[9] خوانده می شود . کار تی تی اس اس ایجاد حرکت دورانی نیست، بلکه یکی از چندین سیستمی است که باکتری های انگلی برای پمپ کردن ماده ی سمی از جداره ی سلولی خود به کار می برند تا اندامه ی میزبان خود را مسموم کنند. در مقیاس انسانی، شاید فکر کنیم که این کار شبیه چکاندن یا پاشیدن مایعی از خلال یک حفره باشد؛ اما در مقیاس باکتریایی وضع به گونه ای دیگر می نماید. هر مولکول از ماده ی تراوش شده، یک پروتئین سه بعدی و بزرگ در همان ابعاد خود تی تی اس اس است: بیشتر به یک مجسمه ای صلب می ماند تا به یک مایع. هر یک از این مولکول های سمّی توسط یک مکانیزم کاملاً ساخت یافته رها می شوند، که بیشتربه ماشین فروش اتوماتیک که مثلاً اسباب بازی یا بطری نوشیدنی بیرون می دهد می ماند، تا  روزنه ای که مایع از آن "جاری" شود. خود ماشین توزیع کننده ی مولکول هم از تعداد کمی مولکول پروتئین تشکیل شده، که ابعاد و پیچیدگی هرکدام شان قریب به مولکولی است که بیرون می دهند. جالب این که ساختار اغلب این ماشین های باکتریاییِ مولکول پراکن در باکتری هایی هم که شباهت چندانی با هم ندارند مشابه است. احتمالاً ژن های ایجادکننده ی این ماشین ها از باکتری های دیگر "کپی کن، بچسبان" شده اند. باکتری ها در کپی برداری کاملاً زبردست هستند. این هم خود مطلب جالب دیگری است اما جای بحث اش اینجا نیست.

  بالای صفحه

مولکول های پروتئین تشکیل دهنده ی تی تی اس اس بسیار شبیه مولکول های تشکیل دهنده ی  موتور تاژکی هستند. در نظر یک تکامل گرا آشکار است که در خلال تکامل باکتری های تاژک دار، مؤلفه های تی تی اس اس به خدمت کارکرد دیگری درآمده اند که خیلی بی ربط با کارکرد اولیه شان نیست.  با توجه به اینکه تی تی اس اس مولکول ها را از خود بیرون می راند، عجیب نیست که موتور تاژکی  این سازوکار اولیه را برای مقصود دیگری به کار گرفته، که همان دوارن مولکول های محور باشد. مسلماً مؤلفه های اصلی موتور تاژکی از قبل موجود بوده و پیش از تکامل یافتن موتور تاژکی مشغول به خدمت دیگری بوده اند. یکی از شیوه های مؤثر برای توضیح این که چگونه اجزای مکانیزم هایی که ظاهراً پیچیدگی فرونکاستنی دارند توانسته اند به قله ی محال صعود کنند، ملاحظه ی تغییرات در کارکرد مکانیزم های موجود است.

 

البته پژوهش های فراوانی باید انجام داد، که من مطمئن ام به ثمر خواهند رسید. اما اگر قرار بود که دانشمند هم با پیشفرض رخوتناکی مانند "نظریه ی آفرینش هوشمندانه" دلخوش شود، اصلاً چنین پژوهش هایی لازم نبود. پیامی که یک "نظریه پرداز نوعی آفرینش هوشمندانه" می تواند برای دانشمندان داشته باشد این است که: "اگر نمی دانید که چیزی چگونه کار می کند، نگران نباشید: رهایش کنید و بگویید کار خداست. نمی دانید ضربان عصبی چگونه کار می کند؟ بسیار خوب!  نمی دانید چگونه خاطرات در مغز ثبت می شوند؟ چه عالی! آیا پیچیدگی فرآیند فتوسنتز سرگیجه آور است؟ مرحبا! لطفاً دنبال حل این مسائل نروید. اصلاً ول شان کنید، و به درگاه خدا متوسل شوید. دانشمند عزیز، روی رازهایت کار نکن. رازهایت را برای ما بیاور، چون به دردمان می خورند. جهل ذی قیمت را با تحقیق خود هدر نده. ما به این شکاف های شکوهمند که آخرین پناهگاه خداست نیاز وافر داریم."  آگوستین قدیس این مطلب را آشکارا چنین بیان می کند: " وسوسه ی دیگری هست، که حتی از باقی وساوس خطرناک تر است. این مرض همانا کنجکاوی است. این مرض ما را وامی دارد تا بکوشیم رازهای طبیعت را، اسرار ورای فهم مان را که هیچ حاصلی برایمان ندارند بگشاییم" (نقل از فریمن 2002).

 

نمونه ی  دیگری از به اصطلاح "پیچیدگی فرونکاستنی" محبوب بِهی، سیستم ایمنی بدن است. بگذاریم این داستان را از زبان قاضی جونز بشنویم:

 

در واقع، پس از بررسی های تطبیقی درباره ی مدعای پروفسور بِهی که در سال 1996 گفته بود علم هرگز نخواهد توانست تبیینی تکاملی از سیستم ایمنی بدن جانداران ارائه دهد، به ایشان پنجاه و هشت مقاله ی تحقیقاتی، نُه کتاب، و چندین فصل از کتاب های مرجع ایمنی شناسی درباره ی تکامل سیستم ایمنی ارائه شد؛ با این حال، ایشان همچنان تأکید دارند که این شواهد هنوز برای اثبات تکاملی بودن سیستم ایمنی بسنده ، و "به قدر مکفی" استوار نیستند.

 

اِریک روتچیلد، سرپرست شورای شاکیان، در طی بررسی تطبیقی  بِهی را واداشت تا اقرار کند که بیشتر آن پنجاه و هشت مقاله را نخوانده است. البته این خیلی عجیب نیست، چون ایمنی شناسی مبحث دشواری است. موضوعی که کمتر قابل بخشش می نماید این است که بِهی آن پژوهش ها را با این عنوان که "بی ثمر" هستند رد کرد. البته اگر هدف تان هوچی گری در میان مردم عادی و سیاست مداران ساده لوح باشد، و نه کشف حقایق مهمی درباره ی جهان واقعی،  این پژوهش ها بی ثمر هستند.  روتچیلد پس از استماع سخنان بِهی، نتایجی را که  هر آدم منصفی  باید از آن محکمه می گرفت  چنین شیوا جمع بندی کرد:

  بالای صفحه

خوشبختانه دانشمندانی هستند که به دنبال پاسخ پرسش های تکوین سیستم ایمنی می گردند... این سیستم، عامل دفاعی ما دربرابر ضعف ها و امراض مهلک است. دانشمندانی که آن کتاب ها و مقالات را نوشته اند در گمنامی متحمل آن زحمات شده اند، بی آنکه نگران فروش کتاب هایشان یا کسب شهرت برای خود باشند. تلاش آنان در نبرد با امراض سخت و درمان آن بیماری ها به مدد ما آمده است. برخلاف آنان، پروفسور بِهی و کل جریان آفرینش هوشمندانه هیچ کاری برای پیشبرد علم و دانش پزشکی نکرده اند، و پیام شان به دانشمندان نسل های بعد این است که خود را به دردسر نیاندازید. [64].

 

همان طور که جِری کوین، ژنتیک دان آمریکایی، در مرورش بر کتاب بِهی می گوید: "اگر بخواهیم درسی از تاریخ علم بگیریم، آن درس این است که با زدن برچسب "خدا" به جهل مان ره به جایی نمی بریم." بلاگر  خوش قریحه ای درباره ی مقاله ی کوین و من درباره ی آفرینش هوشمندانه در روزنامه ی گاردین، چنین اظهار نظر کرده است:

 

آیا فرض وجود خدا چیزی را تبیین می کند؟ نه، خدا تبیین نیست – شکست تبیین است. شانه بالا انداختنی است و "نمی دانم" گفتنی که در زر ورق روحانیت و تعالیم پیچیده اند. اگر کسی پای خدا را برای تبیین چیزی به میان بکشد، معمولاً منظورش این است که هیچ سرنخی در دست ندارد، پس راز را ناشی از آن  دست نیافتنیِ ناشناختنیِ آسمان نشین می شمارد. اگر بپرسید که منشاء فلان چیز چیست، به ظن قوی یک پاسخ مبهم شبه فلسفی دریافت می کنید از این قبیل که همواره موجود بوده، یا خارج از طبیعت بوده است. که البته این هیچ چیز را توضیح نمی دهد. [65]

 

 

داروینیسم آگاهی ما را به طرق دیگری نیز می افزاید. اندامه های تکامل یافته، گرچه غالباً  باشکوه و کارآمد می نماید، نشانگر نقص هایی نیز هستند – درست همان طور که بنا بر تاریخ تکاملی می توانید انتظار داشته باشید و درست همان طور که اگر آفرینشی در کار بود نمی توانستید انتظار داشته باشید. من در دیگر کتاب هایم نمونه هایی از این نقص ها را ذکر کرده ام: یکی از آنها نارسایی های عصب حنجره در اثرالتهاب گلو است، که ناشی از انحراف عظیم و مصرفانه ای در خط سیر تکاملی این عصب است. بسیاری از بیماری های انسان، از درد مهره های پایین کمر گرفته تا فتق، و از پایین افتادگی پستان گرفته تا آسیب پذیری در برابر عفونت های سینوسی، مستقیماً ناشی از این هستند که امروزه ما بر دو پا راه می رویم، در حالی که بدن مان در طی صدها میلیون سال برای راه رفتن بر روی چهارپا شکل گرفته است. ظلم و اسراف انتخاب طبیعی هم آگاهی افزاست. به نظر می رسد که شکارچیان به زیبایی "آفریده" شده اند تا طعمه ی خود را شکار کنند، و شکارها هم به همان زیبایی "آفریده" شده اند تا از شکارچی بگریزند. اما خدا طرف کیست؟ [66]

 

 

ادامه >> روایت سیاره ای اصل آنتروپیک
 

[1] . Dietrich Bonhoeffer

[2] . default

[3] . intelligent design

[4] . transitions

[5] . Haldane

[6] . Seven Clues to the Origin of Life, A.G. Crains-Smith

[7] . Michael Behe

*  نمونه ی جانوران چرخدار را در یک داستان تخیلی می یابیم. فیلیپ پولمن، نویسنده ی کودکان، در کتابش His Dark Materials چنین گونه ای از جانواران را وصف می کند. این گونه به نام "مولف ها"، با درختانی همزیستی دارند که غلاف دانه شان کاملاً گرد است و سوراخی در وسط دارد. مولف ها از این دانه ها به جای چرخ استفاده می کنند. چون این چرخ ها جزئی از بدن مولف ها نیستند، لازم نیست که رگ و پی ای دور 'محور' چرخ ( که پنجه ی قوی استخوانی یا شاخی جانور است)  بپیچد. پولمن هشیارانه نکته ی دیگری را نیز خاطرنشان می کند: این سیستم فقط به این سبب کارآیی داردد که سیاره با  نوارهایی از بازالت مفروش شده است، که نقش 'جاده' را ایفا می کنند. چرخ در سنگلاخ ها کاربردی ندارد.

§  جالب این که در حشراتی مانند مگس ها، زنبورها و سوسک ها،  حرکت ماهیچه ای به طریق دیگری است. یعنی حرکت ماهیچه های بال اساساً حرکتی تناوبی، درست مانند یک موتور رفت و برگشتی است. حشرات دیگر مثل ملخ ها برای هر ضربه ی بال به یک فرمان عصبی نیاز دارند (مانند پرندگان)، اما در زنبورها یک فرمان برای روشن کردن (یا خاموش کردن) حرکت تناوبی بال کافی است. سازوکار حرکتی باکتری ها اما نه از نوع انقباض ساده (مانند ماهیچه ی پروازی پرنده) است و نه رفت و برگشتی (مانند ماهیچه ی پروازی زنبور)، بلکه یک روتور واقعی است: از این جهت، جزء حرکتی باکتری شبیه موتور الکتریکی یا موتور وانکل است.

[8] . Finding Darwin’s God, Kenneth Miller

[9] . مخفف Type Three Secretory System

 

فهرست

- احترام سزاوار

- احترام ناسزاوار

- چندخداباوری

- تک خداباوری

- سکولاریسم، بنیان گذاران آمریکا و دین

- فقر لاادری گری

- نوما

- آزمایش بزرگ دعا

- مکتب تکامل گرایی نویل چمبرلین

- مردان کوچک سبز رنگ

 

  • فصل 3 ( برهان های وجود خدا)

- "اثبات" های توماس آکوئیناس

- برهان هستی شناختی

- برهان زیبایی شناختی

- برهان "تجارب" شخصی

- برهان کتاب مقدس

- برهان دانشمندان برجسته ی دیندار

- قمارباز پاسکال

- برهان های بایِسی

 

  • فصل 4 ( چرا به احتمال قریب به یقین خدایی نیست)

- بوئینگ 747 غائی

- انتخاب طبیعی به سان یک آگاهی-فزا

- پیچیدگی فرونکاستنی

- پرستش شکاف ها

- روایت سیاره ای اصل آنتروپیک

- روایت کیهانشناختی اصل آنتروپیک

- میان پرده ای در کمبریج

 

  • فصل 5 ( ریشه های دین)

- حُکم داروینی

- فواید مستقیم دین

- انتخاب گروهی

- دین به سان محصول فرعی چیزی دیگر

- مفتون روانی دین

- نرم و آهسته بیا، مبادا مِم هایم را لگد کنی

- بارپَرَستی

 

  • فصل 6 ( ریشه های اخلاق)

- چرا ما خوب هستیم؟

- آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟

- یک بررسی مورد ی درباره ی ریشه های اخلاقیات

- اگر خدایی نیست، چرا خوب باشیم؟

 

- زایتگایست اخلاقی

- درباره ی هیتلر و استالین چه می گویید؟ آیا آنها بیخدا نبودند؟  

 

  • فصل 8  (دین چه اشکالی دارد؟)

- دین چه اشکالی دارد؟

- بنیادگرایی و انهدام علم

- نیمه ی پنهان مطلق گرایی

- دین و همجنس گرایی

- دین و قداست حیات بشر

- مغالطه ی بزرگ بتهوون

- چگونه دین "میانه رو" کوته فکری به بار می آورد؟

 

  • فصل 9 (کودکی، سوءاستفاده و رهایی از دین)

- حکایت ربودن  ادگاردو مورتارا

- سوء استفاده ی جسمی و ذهنی

- در دفاع از کودکان

- باز هم آگاهی فزایی

- آموزش دینی به عنوان میراث ادبی

 

 

  • فصل 10 (یک خلاء چشمگیر؟)

- سرسخن

- بینکر، دوست خیالی

- تسلی

- شهود

- مادر همه ی برقع ها

برگ های مربوط

 

مقالاتی از ریچارد داوکینز

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه | بالا